( 1 ) اين جايگاه [ ى ] است كه اينجا از آب بتوان گذشت . از اينجا بگذر و نزد امير خويشتن شو و او را از احوال حصار واقف گردان و بگوى تا چند كسى از مردان كارى را با تو بفرستد تا از آن راه كه تو را بنمودهام ، با تو بر ديوار شهر آيند و جهد كنند تا آن پاسبانان را كه آنجا خفته ديدى ، جمله بكشند و به دروازه آمده قفلها بشكنند تا امير و لشكر كه بيرون دروازه مستعدّ باشند درون آيند و شهر را بگيرند . بدان كه تو را بر جايگاهى كه در شهر توان در آمد و بيرون توان شد ، واقف گردانيدم تا يك يك به امير خويش بگويى و بر آن واقف كنى و او را هم بدين راه به يارى . [ 90 ب ] عوف او را وداع كرد و آب را عبره نمود و هم در شب پيش ابو موسى آمد و آنچه ديده بود از اوّل تا آخر شرح داد .
گويند روزى ابو موسى در ميان لشكر مىگذشت ناگاه نظرش بر نصر بن حجّاج كه مردى از ابطال رجال بود و در عنفوان جوانى جمال به كمال داشت افتاد . اكنون چنان صواب مىنمايد كه قصّهء نصر بن حجّاج را باز نماييم . [ 240 ] همانا نصر كه شعشعهء ديدارش چهرهء آفتاب را شفاعت كردى و شميم مويش مشك أذفر را به يغازه فرستادى ، زنان مدينه بى هيچ تكلّفى دل به دو مىدادند و شيفتهء او مىشدند . شبى عمر بن الخطّاب ميان كوى و برزن مدينه عبور مىداد ، ناگاه آواز زنى شنيد . پاى گران كرد و اين اشعار را از انشاد او اصغا فرمود .
هل من سبيل إلى خمر فاشربها * أم هل سبيل إلى نصر بن حجّاج
إلى فتى ماجد الاعراق مقتبل * سهل المحيّا كريم غير ملجاج
تنميه [ 241 ] أغراق صدق حين تنسبه * أخو قداح عن المكروب فرّاج [ 242 ]
سامى النّواظر من بهر له قدم * يضيء صورته فى الحالك الداج
عمر اين شعرها بشنيد ، معلوم داشت كه زنى ذلفا نام بر نصر عاشق شده و اين اشعار مىخواند . فرمود تا ذلفا را از خانه برآوردند و در حبسخانه برده باز داشتند . صبحگاه نصر بن حجّاج را حاضر ساخت و گفت :
هامش
[ ( 240 ) ] ل : قصّهء نصر بن حجّاج را ندارد .
[ ( 241 ) ] چ : تمنيه .
[ ( 242 ) ] ت . چ : فراچ .