گفت از عيب خويش بىخبرى * زان ره از خلق ، عيب ميجويى
گفتن از زشترويى دگران * نشود باعث نكورويى
تو گمان مىكنى كه شاخ گلى * بصف سرو و لاله مىرويى
يا كه هم بوى مشك تاتارى * يا ز ازهار باغ مينويى
خويشتن بىسبب بزرگ مكن * تو هم از ساكنان اين كويى
ره ما گر كج است و ناهموار * تو خود اين ره چگونه مىپويى
در خود آن به كه نيكتر نگرى * اول آن به كه عيب خود گويى
ما زبونيم و شوخ جامه و پست * تو چرا شوخ تن نمىشويى
بايد گفت آنها كه از ديدن معايب خود غافلند و در معايب ديگران مىنگرند ديوانهاند نه عاقل زيرا خردمند هرگز قدمى به زيان خويش بر نمىدارد و بزرگترين زيان عيب ديگران ديدن و از خود غافل ماندن به گمراهى و فساد افتادن است و مسلم است كه خود را به ورطه هلاك افكندن شرط عقل نيست .