بكشند آنان نيز امر را اجرا و او را با طنابى خفه كرده برود مرو افكندند « 1 » و جريان آب جسد را همچنان برد تا در مصب رزيق بشاخ درختى گير كرد . اسقف مسيحيان بمشاهدهء جسد او را شناخته از آب برآورد و در طيلسان معطّر بمشكى پيچيده پس از اجراى مراسم به خاك سپرد . يزدگرد پس از بيست سال سلطنت در سنهء 31 هجرى كشته شد مرگش مايهء عبرت و انقراض كشور ايران گشت .
اما قبل از مضى مدت يك ماه نيزك « 2 » نتوانست تحمل كند كه ماهوى قدرت را در دست گرفته مستبدّانه سلطنت كند و او را كنار گذارد بنابراين ماهوى را بكشت و اموالش را تصاحب كرده برئيس خود خاقان پيوست و مرو را بتصرّف اعراب داد .
خاتمه
هامش
( 1 ) 31 هجرى 652 ميلادى .
( 2 ) از شاهنامه :چنين تا به بيژن رسيد آگهى * كه ماهوى بگرفت شاهنشهى
چو بشنيد بيژن سپه برگرفت * ز كار جهان مانده اندر شگفت
چو ماهوى سورى سپه را بديد * تو گفتى كه جانش ز تن برپريد
غمى شد برابر صفى بركشيد * هوا نيلگون شد زمين ناپديد
چو بيژن سپه را همه راست كرد * بايرانيان بر كمين خواست كرد
بدانست ماهوى و از قلبگاه * خروشان برفت از ميان سپاه
مر او را بريگ فرب در بيافت * ركيبش گران كرد و اندر شتافت
كمربند بگرفت و او را ززين * برآورد و ناگاه زد بر زمين
فرود آمد از اسب و او را ببست * بهپيش اندر افكند و خود برنشست
هم آنگه به بيژن رسيد آگهى * كه آمد بدست آن بدآئين رهى
جهانجوى ماهوى شوريده هش * پرآزار و بىدين خداوند كش
به دو گفت بيژن كه اى بدنژاد * كه چون تو پرستار كس را مباد
چرا كشتى آن دادگر شاه را * خداوند پيروزى و گاه را
چنين داد پاسخ كه از بدكنش * نيايد مگر كشتن و سرزنش
بدين بد كنون گردن من بزن * بينداز در پيش اين انجمن
به دو داد پاسخ كه ايدون كنم * كه كين از دل خويش بيرون كنم
بشمشير دستش ببرّيد و گفت * كه اين دست را در بدى نيست جفت
چو دستش ببرّيد گفتا دو پاى * ببريد تا ماند ايدر بجاى
سه پور جوانش بلشگر بدند * همان هرسه با تخت و افسر بدند
همانجا بلند آتشى برفروخت * پدر را و هرسه پسر را بسوخت