خسته و مانده در آن وارد شد آسيابان بمشاهدهء او از زيبائى و جلال و نفاست لباس و رائحهء مطبوعش متعجّب گرديد . يزدگرد او را گفت : درب آسياب را ببند و مرا مخفى كن ترا پاداشى بسزا خواهم داد . آسيابان جواب داد : روزى چهار درهم خسروى ماليات آسياب است اگر ميدهى من آسياب را خوابانيده درب آن را مىبندم و ترا ميگذارم در آن بمانى . يزدگرد گفت : من درهم با خود ندارم ولى اين كمربند جواهرنشان را كه بيش از پنجاههزار دينار ارزش آنست به تو مىدهم . آسيابان گفت :
اين كمربند براى من ساخته نشده و من لايق نيستم آن را متصرّف باشم و بستن درب آسياب نفعى به حال من ندارد . يزدگرد كه بىنهايت خسته بود خواب بر او مستولى شده خفت سواران ماهوى رسيدند و در آسياب ريخته شاه را گرفتند و او را با آسيابان نزد ماهوى بردند و گرفتارى يزدگرد را باطّلاع او رسانيدند ماهوى امر داد او را
هامش
بقيه از صفحه قبلاز ايرانيانم به دو گفت شاه * هزيمت گرفتم ز توران سپاه
به دو و آسيابان بتشوير گفت * كه جز تنگدستى مرا نيست جفت
اگر نان كشكينت آيد به كار * وزين ناسزا ترّهء جويبار
بيارم جز اين نيست چيزى كه هست * خروشان بود مردم تنگدست
به دو گفت شاه آنچه دارى بيار * خورش نيز با برسم آيد به كار
سبك مرد بيمايه چپين نهاد * برو تره و نان كشكين نهاد
بر مهتر رزق شد بىكيار * كه برسم شود زو يكى خواستار
به دو گفت خسرو كه در آسيا * نشسته است كندآورى بركيا
به بالا بكردار سرو سهى * بديدار خورشيد با فرهى
به دو گفت مهتر كز ايدر بپوى * چنين هم بماهوى سورى بگوى
سبك مهتر او را به مردى سپرد * سرافراز را پيش ماهوى برد
چو ماهوى دل را برآورد گرد * بدانست كو نيست جز يزدگرد
به دو گفت بشتاب از اين انجمن * هماكنون جدا كن سرشر از تن
شنيدند از او اين سخن مهتران * بزرگان ايران و كندآوران
همه پند گفتند با كينهجوى * نبد سودمند آن همه گفتگوى
بشد آسيابان دو ديده پرآب * بزردى دو رخساره چون آفتاب
بنزديك شاه اندر آمد به هوش * چنان چون كسى راز گويد به گوش
بزد دشنهء بر كمرگاه شاه * رها شد به زخم اندر از شاه آه