به آسمان برخاست همين كه كرديه خواهر و همسر بهرام كه يك از زيباترين و باهوشترين و شجاعترين زنان روزگار بود ببالينش آمد تپانچه بر روى زده موهاى خود را كند و گفت . برادر اين جزاى كسى است كه كفران نعمت اولياى خود را كرده بر عليه مولاى خود قيام كند و حربه به روى سلاطين خود كشد . بهرام گفت . حق با تست و چنانست كه تو ميگوئى . و نكتهاى گفت كه شاعر در اين شعر بيان كرده است :
يسئ قضاء السوء بالمرء جائرا * و ليس يسئ المرء قط بنفسه « 1 »
و آنگاه مردان سينه افسر ارشد خود را بجانشينى خود انتخاب و فرماندهى
هامش
بقيه از صفحهء قبلاگر با تو بسيار خوبى كند * بفرجام پيمان تو بشكند
گر او را فرستى بنزديك شاه * سر شاه ايران برآرى به ماه
چو خاقان شنيد اين سخن خيره گشت * دو چشمش ز ديدار او تيره گشت
به دو گفت از اينسان سخنها مگوى * كه تيره كنى نزد ما آبروى
نيم من بدانديش و پيمانشكن * كه پيمانشكن خاك يابد كفن
چو خرّادبرزين شنيد اين سخن * بهپيچيد از انديشه مرد كهن
يكى ترك بد پير نامش قلون * كه تركان ورا داشتندى زبون
مر او را درم داد و دينار داد * همان پوشش و خورد بسيار داد
به دو گفت آنكس كه اندر جهان * ندارد دل شاد اندر نهان
كجا مرگ او را به از زيستن * بدينگونه در خفتن و كاستن
يكى كار دارم ترا بيمناك * اگر تخت يا بى اگر تيره خاك
بنزديك بهرام بايد شدن * بمروت فراوان ببايد بدن
بپوشى همان پوستين سياه * يكى كارد بستان و بگزين تو راه
نگه دار آن روز بهرام روز * برو تا در مرو گيتى فروز
وى اين روز را شوم دارد بفال * نگه داشتستيم بسيار سال
چنين گوى كز دخت خاقان پيام * رسانم بدين مهتر شادكام
بدين كارد نافش سراسر بدر * وز آن پس بجهگر بيابى گذر
قلون رفت با كارد در آستى * پديدار شد كژى و كاستى
همى شد كه تا راز گويد به گوش * بزد دشنه وز خانه بر شد خروش
همه مهتران زو برآشوفتند * بسيلىّ و مشتش همى كوفتند* * * ( 1 ) اين طالع شوم است كه ظالمانه سيهروزى را بجانب مرد ميكشد انسان بدبختى را رو به خود نميكشد