پذيرفت و گفت : خداوند حقّ هركسى را ميدهد و هرچيزى را بجاى خودش ميگذارد هماى بجانب وى رفته او را در بر گرفت و اشك شادى از ديده فروريخت و امر داد گازر و زنش را مال فراوان دهند و هردو را در سلك خاصان خويش درآورد و آنگاه اموال و خزائن خود را به دارا تفويض و سران سپاه و مؤبدان را خوانده بشرح ماوقع پرداخت و آنانرا گفت : اينست دارا بن بهمن پادشاه شما و چون فر ايزدى از وجناتش طالع بود اين قصّه را بسمع قبول پذيرفته سر تعظيم در پيشگاهش فرود آوردند و اظهار اطاعت و انقياد نمودند . وقوع اين امر در سال سىام سلطنت هماى بود .
هامش
بقيه از صفحهء قبلز ويران خروشى به گوش آمدش * كز آن سهم از جان خروش آمدش
كه اى طاق آزرده هشيار باش * بدين شاه ايران نگهدار باش
چنين گفت با خويشتن رشنواد * كه اين بانگ رعد است اگر تندباد
دگرباره آمد ز ويران خروش * كه اى طاق چشم خرد را مپوش
كه در تست فرزند شاه اردشير * ز باران مترس اين سخن ياد گير
سه بار اين هم آواز آمد به گوش * شگفتى دلش تنگ شد زان خروش
بفرزانه گفت اين چه شايد بدن * يكى را سوى طاق بايد شدن
برفتند و ديدند مردى جوان * خردمند با چهرهء پهلوان
بفرمود كورا بخوانيد زود * خروشى بر اينسان كه يا رد شنود
برفتند و گفتند اى خفته مرد * ازين خواب بر خاك بيدار گرد
چو دارا باسب اندر آورد پاى * شكسته رواق اندر آمد ز جاى
چنين تا بلشگرگه روميان * همى تاخت بر سان شير ژيان
زمين شد ز رومى چو درياى خون * جهانجوى را تيغ بد رهنمون
به پيش صف روميان كس نماند * ز گردان شمشير زن بس نماند
همه لشگر روم برهم دريد * كسى از يلان خويشتن را نديد
چو زو رشنواد اين شگفتى بديد * ز شادى دل پهلوان بر دميد
به منزل بدان طاق ويران رسيد * كه داراب را اندر او خفته ديد
زن گازر و شوى را رشنواد * ز هرگونه پرسيد و كردند ياد
بگفتند با او سخن هرچه بود * ز صندوق و از گوهر نابسود
هم اندر زمان مرد پاكيزه راى * يكى نامه بنوشت نزد هماى
ز داراب و از آب و از خوابگاه * همان جنگ او اندر آن رزمگاه
چو آن نامه برخواند و گوهر بديد * سرشكش ز مژگان برخ برچكيد
فرستاده را گفت گريان هماى * كه آمد جهان را يكى كدخداى