سران سپاه هماى كه رشنواد نام داشت شتافت « 1 » رشنواد مقدمش را گرامى داشت و با او محبّت بسيار كرد و چون پسر خود او را عزيز ميداشت كمكم تمام انظار متوجّه دارا شد و همه از حسن و كمال او بحث ميكردند .
از قضا هماى ، رشنواد را مأمور بنقطهاى كرد و مقرّر داشت كه قشون خود را از نظر او بگذراند و خود در ديدگاه مشرف بميدان قرار گرفت همين كه دارا در ميان سپاهيان از جلو او گذشت حسن و برازندگيش توجه او را جلب كرد و شير از پستانش جارى گرديد و قلبش به دو گفت اين پسر تست فورا امر باحضار او داده كيفيّات زندگانيش را از او سئوال كرد دارا كه قصّه خود را گفت امر داد تا گازر و زنش را حاضر آورند و چون در خصوص دارا از آنان سئوال كرد شرحيرا كه دارا گفته بود تصديق كرده ياقوتيرا كه ببازوى طفل بسته شده بود آوردند و شكّى براى هماى باقى نماند و حقيقت روشن گرديد هماى به دارا گفت : فرزند ترا من از بهمن پيدا كردهام و از آنچه نسبت به تو كردهام مرا عفو كن و بدانكه خواست خداوند چنان و مقرّر بوده ترا گازر و زنش بپرورانند نه من « 2 » . دارا در برابر وى سر تعظيم فرود آورده عذرش را
هامش
( 1 ) از شاهنامه :يكى مرزبان بود با سنگ وراى * بزرگ و پسنديده و رهنماى
خراميد داراب نزديك اوى * پر انديشه شد جان تاريك اوى
چنان بد كه آمد سپاهى زروم * بغارت بدين مرز آباد بوم
چو آگاهى آمد بنزد هماى * كه رومى نهاد اندرين مرز پاى
يكى مرد بد نام او رشنواد * سپهبد به دو هم سپهبد نژاد
بفرمود تا بركشد سوى روم * بشمشير ويران كند روى روم
چو داراب بشنيد شد شاد كام * بنزديك او رفت و بنوشت نام* * * ( 2 ) از شاهنامه :هميرفت منزل به منزل سپاه * ز گرد سپه آسمان شد سياه
چنان بد كه روزى يكى تيره باد * برآمد غمى گشت ازو رشنواد
يكى رعد و باران با برق و جوش * زمين پر ز آب آسمان پرخروش
غمى گشت از آن كار داراب نيز * ز باران همى جست راه گريز
نگه كرد ويران يكى جاى ديد * ميانش يكى طاق برپاى ديد
بلند و كهن بود و آزرده بود * همان باد و باران ورا برده بود
بدان طاق آزرده بايست خفت * كه تنها تنى بود بىيار و جفت
سپهبد همى گرد لشگر بگشت * از آن طاق آزرده اندر گذشتبقيه در صفحهء بعد