الحقيقة » ؛ اصل در هر استعمالى آن است كه به صورت حقيقت و در معناى اصلى باشد و لذا استعمال را از علامتهاى حقيقت مىگرفتند .
2 . اما متأخرين مىگويند مجرد استعمال ، علامت حقيقت نيست ، زيرا چهبسا متكلم بر يك سلسله قرائن حالى و مقالى اعتماد كرده باشد كه مخاطب از آنها اطلاعى ندارد . پس نتوان گفت استعمال حقيقى است ، بلكه الاستعمال اعم من الحقيقة و المجاز .
اشتباه قدما آن بود كه اصالة الحقيقة را در استعمال جارى مىكردند ؛ درحالىكه بايد در « شك در مراد متكلم » جارى شود .
اما نحوهء دوم از شك : اگر شك در مراد متكلم داشتيم ، وظيفهء ما مراجعه به اصول لفظى عقلايى است و اين مقدمهء دوازدهم ، در بيان همين امر است . در اين مورد ، دو بحث داريم :
1 . اصول لفظى ، چند اصل است و موارد كاربرد هركدام كجاهاست ؟
2 . آيا اصول لفظى ، حجيت دارند يا نه ؟ على فرض حجيت ، مدرك حجيتشان چيست ؟
اصول لفظى ، فراوان است ، اما مهمترين آنها پنج اصل است كه عبارتاند از : 1 . اصالة الحقيقة ، 2 . اصالة العموم ، 3 . اصالة الاطلاق ، 4 . اصالة عدم التقدير ، 5 . اصالة الظهور .
در تمام اين اصول لفظى ، سه حالت متصور است :
1 . قطع داريم كه متكلم ، معناى حقيقى يا عموم يا اطلاق يا ظاهر يا . . . را اراده نموده است .
2 . قطع داريم كه متكلم ، معناى مجازى يا خصوص يا مقيد يا خلاف ظاهر را اراده نموده است .
3 . شك داريم كه آيا كدام يك از اين دو اراده شده است ؟ اصول لفظى ، به درد همين موارد شك مىخورد و الا در دو صورت قبل ، وضعيت روشن است .
اصالة الحقيقة
مورد استفاده اصالة الحقيقة جايى است كه شك مىكنيم كه آيا متكلم ، از اين كلام ، معناى حقيقى را اراده كرده يا مجازى ؟ احتمال مىدهيم كه مرادش معناى مجازى