اى موسى من كه خود سخنچينان را دوست نمىدارم ، خود از سخنچينان باشم . « 15 »
33 - تبهكار بنى اسرائيل
از وهب بن منبه روايت است كه :
به روزگار موسى عليه السلام جوانى بسيار سركش كه از بسيارى گناه بر خود ستم و اسراف مىورزيد ميان بنى اسرائيل زندگى مىكرد كه او را از بدى كردار از ميان خويش بيرون راندند .
كنار دروازه شهر در خرابهاى مرگ آن جوان فرارسيد ، خداوند متعال به موسى ( ع ) وحى فرمود كه يكى از دوستان من درگذشته است ، خود برو جسدش را غسل بده و بر او نماز بگزار ، و به كسانى كه گناهشان بسيار است بگو بر جنازه او حاضر شوند تا آنان را هم بيامرزم ، سپس پيكر او را بردار و به درگاه من آور - به خاك بسپر - تا جايگاهش را گرامى دارم .
موسى ( ع ) ميان بنى اسرائيل ندا داد و مردمى بسيار گرد آمدند ، و چون كنار پيكر او رسيدند او را شناختند و گفتند : اى رسول خدا ! اين همان تبهكارى است كه او را بيرون كردهايم .
موسى ( ع ) از اين موضوع تعجب كرد ، خداوند به او وحى فرستاد كه : ايشان راست مىگويند و گواهان من هستند ، ولى چون مرگ اين جوان در اين خرابه فرارسيد بر چپ و راست نگريست و هيچ دوست و خويشاوندى نديد ، و خويشتن را تنها و زبون و خوار ديد ، چشم به سوى من برداشت و گفت :
پروردگار من ، بندهاى از بندگان توام و در زمين تو غريب و تنهايم ، اگر مىدانستم عذاب دادن من بر عظمت پادشاهى تو مىافزايد و عفو من از پادشاهى تو چيزى مىكاهد ، از پيشگاهت تقاضاى بخشش نمىكردم و مرا اميد و پناهگاهى غير از تو نيست و در آنچه نازل فرمودهاى شنيدهام كه گفتهاى « همانا من خودم آمرزنده مهربانم » . « 16 » بارخدايا اميدم را به نااميدى مبدل مفرماى . اى موسى ! آيا براى من پسنديده است كه او را با اين حال و در اين غربت كه به من متوسل شده است و در پيشگاهم زارى كرده است رهايش كنم . سوگند به عزت من كه اگر درباره
هامش
( 15 ) . قصه برخ عابد و اين قصه به گونهاى مختصرتر در كتاب « الجواهر السنية فى الاحاديث القدسية » شيخ حر عاملى ( ره ) ، صفحات 77 / 78 ، چاپ 1384 ق ، نجف به نقل از كتاب مسكن الفواد شهيد ثانى آمده است .
( 16 ) . بخشى از آيه 49 سوره الحجر .