عبد الواحد مىگويد : اين سخن او ما را به شگفتى انداخت ، چون به عبادان - آبادان - رسيديم به ياران خود گفتم : اين مرد تازهمسلمان است ، درهمهايى جمع كرديم و به او داديم ، پرسيد : اين چيست ؟ گفتيم : هزينه كن ، گفت : لا إله الا الله ! شما مرا به راهى راهنمايى كرديد كه گويا خود آن را نمىپيماييد ، در آن هنگام كه در جزيرههاى دريا بودم و بت مىپرستيدم مرا تباه و رها نفرمود ، اينك كه او را شناختهام مرا رها خواهد فرمود ؟
پس از چند روزى گفتند او در حال مرگ است پيش او رفتم و پرسيدم : نيازى ندارى ؟
گفت : نيازهاى مرا آن كس كه شما را به جزيره من آورد برآورده است .
عبد الواحد مىگويد : چشم من سنگين شد و پيش او خوابيدم ، گورستان آبادان را به صورت گلستانى ديدم كه در آن خيمهاى بود و در آن خيمه سريرى بود كه بر آن دوشيزهاى نشسته بود كه زيباتر از او ديده نشده بود ، آن دوشيزه به من گفت : ترا به حق خدا او را زودتر پيش من گسيل دار كه سخت مشتاق اويم .
از خواب پريدم و ديدم او از جهان رفته است ، برخاستم و او را غسل دادم و كفن كردم و به خاك سپردم .
چون شب فرارسيد و خوابيدم ، در خواب او را همراه همان دوشيزه ديدم ، در حالى كه اين آيات را تلاوت مىكرد :
« وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ » ،
« سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ » .
« 10 »
« فرشتگان از هر درى بر آنان وارد شوند ، سلام بر شما بدانچه شكيبايى ورزيديد و چه خوب است فرجام آن سراى » . « 11 »
131 - مجوسى سمرقندى
در كتاب الملتقط چنين خواندم كه : يكى از علويان ساكن بلخ بود همسرى علوى و چند دختر هم داشت . آنان نخست گرفتار تنگدستى شدند و سپس مرد علوى درگذشت . زن از بيم
هامش
( 10 ) . آيات 25 / 24 سوره رعد .
( 11 ) . اين داستان را يافعى هم با تفاوتهايى در ص 117 روض الرياحين فى حكايات الصالحين كه در حاشيه قصص الانبياء ثعلبى چاپ مصر چاپ شده آورده است و در آنجا به جاى آيات سوره رعد آيه« لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ »را آورده است ، و چنين به نظر مىرسد كه از منبع ديگرى غير از كتاب التوابين نقل كرده است .