( 1 ) عبد الملك « 1 » عبد الرحمان بن ضحاك بن قيس فهرى را « 2 » به حكومت مدينه گماشت ، او از فاطمه دختر حسين ( ع ) خواستگارى كرد . فاطمه پاسخ داد به خدا سوگند قصد ازدواج ندارم و براى تربيت و پرورش پسران خود بر جاى نشستهام ، فاطمه او را از سر باز مىكرد و چون از او بيم داشت نمىخواست آشكارا با او مخالفت كند . گويد عبد الرحمان بن ضحاك بر آن كار پاى فشرد و گفت به خدا سوگند اگر نپذيرى پسر بزرگت را به تهمت باده نوشى تازيانه خواهم زد . در همان زمان يزيد بن عبد الملك به ابن هرمز كه سرپرست ديوان مدينه بود نوشت كه براى گزارش در آمد ديوان پيش او برود . ابن هرمز براى خداحافظى پيش فاطمه رفت و پرسيد كارى و نيازى ندارى ؟ گفت امير مؤمنان را آگاه كن كه پسر ضحاك مزاحم من است و از او چه مىبينم ، فاطمه كسى را هم با نامهيى پيش يزيد بن عبد الملك فرستاد و در آن نامه از خويشاوندى خود با يزيد و از بيم و وعيد پسر ضحاك سخن گفت ، چون ابن هرمز پيش يزيد رفت او را آگاه كرد و چون يزيد نامه فاطمه را خواند از فراز تخت خود فرود آمد و در حالى كه با چوبدستى خود بر دست خود مىكوبيد گفت پسر ضحاك چه گستاخى كه كرده است ، كدام مرد است كه او را در مدينه چنان شكنجه كند كه شيون او را همين جا بر تخت خود بشنوم ، گويد يزيد بن عبد الملك كاغذ خواست و به عبد الواحد بن عبد الله نصرى كارگزار خود بر طائف نوشت ، تو را به اميرى مدينه گماشتم پسر ضحاك را چهل هزار دينار جريمه كن و او را چنان شكنجه كن كه صدايش را اينجا بر تخت خود بشنوم ، اين خبر به پسر ضحاك رسيد به شام گريخت و به مسلمة بن عبد الملك پناه برد .
مسلمه از برادرش يزيد خواست او را ببخشد نپذيرفت و گفت او چنان كارى كرده است و اينك رهايش سازم ! و او را پيش نصرى برگرداند ، نصرى او را در مدينه چهل هزار دينار جريمه و شكنجه كرد و او را در جامهء پشمين در شهر گرداند .
عبيد اللّه بن موسى ، از اسرائيل از جابر از گفتهء بانويى ما را خبر داد كه مىگفته است * تسبيح فاطمه دختر حسين ( ع ) نخهايى بود كه گره داشت .
گويد ، از فاطمه دختر حسين ( ع ) چند حديث نقل شده است .
هامش
( 1 ) . نهمين خليفه اموى كه از سال يكصد و يك تا يكصد و پنج خليفه بوده است .
( 2 ) . از سال يكصد و يك تا سال يكصد و سه امير مدينه بوده و سپس به امارت مكه هم منصوب شده است .