( 1 ) كند زبانى است ، سزاوارترين كسى كه اگر از او دل تنگ شوم بايد از او درگذرم هموست و همينگونه من سزاوارتر كسى هستم كه او بايد درگذرد - آنچه داشته باشيم نبايد از يك دگر دريغ بداريم - اينك او سخنى بر زبان آورده است و سوگند به كسى كه قرآن را بر تو نازل فرموده است كه لفظ طلاق را هم بر زبان نياورده است و فقط گفته است « تو براى من همچنانى كه پشت مادر من » ، پيامبر ( ص ) فرمود چنان مىبينم كه تو بر او حرام شدهاى ، خوله چند بار با پيامبر گفتگو كرد و سپس خطاب به پروردگار عرضه داشت كه پروردگارا ! من شدت درماندگى و درد جدايى از شوهرم را به پيشگاه تو عرضه مىدارم . خدايا بر زبان پيامبرت وحيى نازل فرماى كه براى ما گشايشى فراهم آورد ، عايشه مىگويد نه تنها من كه هر كه در خانه بود براى دلسوزى و ترحم نسبت به او گريستم ، در همان هنگام كه او سرگرم گفتگو با پيامبر ( ص ) بود حالت نزول وحى بر پيامبر عارض شد كه چهرهاش گرفته مىشد و پارچهيى بر سر مىافكند و دانههاى عرق همچون دانههاى مرواريد از چهرهاش فرو مىچكيد و در دندانهاى خود احساس سردى مىكرد . عايشه مىگويد به خوله گفتم گمان مىكنم كه دربارهء كار تو بر رسول خدا وحى نازل مىشود ، خوله گفت خدايا خير باشد كه من از پيامبرت انتظارى جز خير ندارم ، عايشه مىگويد تا هنگامى كه نشانههاى نزول وحى بر طرف شد مىپنداشتم جان خوله از بيم آنكه مبادا فرمان جدايى صادر شود مىخواهد از پيكرش بيرون رود ، و چون نشانههاى نزول وحى بر طرف شد پيامبر در حالى كه لبخند بر لب داشت خوله را صدا كرد ، او گفت گوش به فرمانم و از شادى لبخندى كه بر چهرهء رسول خدا ديد برپاى خاست . پيامبر ( ص ) فرمود اى خوله خداوند در بارهء تو و او حكمى نازل فرمود و سپس آيات نخست سورهء مجادله را تلاوت كرد و به خوله فرمود به شوهرت بگو بردهيى آزاد كند ، خوله گفت كدام برده ! به خدا سوگند او نه تنها برده ندارد كه تنها خدمتگزارش من هستم ، رسول خدا فرمود او را بگو كه دو ماه پياپى روزه بگيرد ، خوله گفت اى رسول خدا ! به خدا سوگند كه او را توان اين كار نيست او ناچار است كه هر روز چند بار آب بنوشد وانگهى فزون بر ناتوانى بدنى نور چشم او هم از ميان رفته است و او مانند پارچه كهنهيى بر زمين افتاده است . پيامبر فرمود او را بگو شصت درويش را خوراك دهد . گفت اى رسول خدا از كجا براى او ممكن است كه يك وعده خوراك است ، فرمود او را بگو پيش ام منذر دختر قيس برود و نيم شتروار خرما از او بگيرد و آن را به شصت درويش صدقه دهد ، خوله برخاست و پيش شوهر خود برگشت و او را ديد كه بر در خانه منتظر آمدن او نشسته است .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 383
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٨٣