تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
( 1 ) نمىدانم به كجا مىانجامد ، خوله به حضور رسول خدا رفت و داستان خود را با شوهر خويش به عرض رساند ، پيامبر ( ص ) به اوس بن صامت پيام داد كه بيايد و چون آمد به او فرمود دختر عمويت چه مىگويد ؟ گفت راست مىگويد نسبت به او ظهار كردم و او را به منزلهء مادر خويش قرار دادم و اى رسول خدا ! در اين باره چه فرمان مىدهى ؟ پيامبر فرمود پيش او مرو و با او هم بستر مشو تا آگاهت سازم ، در اين هنگام خوله گفت اى رسول خدا ! اوس را مالى نيست و كسى جز من بر او انفاق نمىكند و در اين باره ساعتى با پيامبر گفتگو كرد و خداوند متعال آيه‌هاى نخست سورهء مجادله را نازل فرمود كه در آن مىفرمايد « همانا كه خداوند سخن زنى را كه با تو دربارهء شوهرش گفتگو مىكرد و به پيشگاه شكوه نمود شنيد و خداوند گفتگوى شما دو تن را مىشنود » « 1 » پس از نزول اين آيات پيامبر ( ص ) همان گونه كه خدايش فرمان داده بود به اوس فرمان داد تا كفاره ظهار را انجام دهد . اوس مىگفت اگر خوله نباشد نابود مىشوم . محمد بن عمر واقدى از عبد الحميد بن عمران بن ابى انس از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * به روزگار جاهلى هر كس با همسر خود ظهار مىكرد همسرش بر او حرام ابدى مىشد ، نخستين كس كه در اسلام ظهار كرد اوس بن صامت بود كه گرفتار حواس‌پرتى ادوارى بود و هر گاه به خود مىآمد اندكى عقل مىداشت ، يك بار كه به هوش بود با همسرش خوله دختر ثعلبة كه خواهر ابو عبد الرحمان يزيد بن ثعلبه بود بگو و مگويى كرد و در آن حال به او گفت تو براى من همچون مادر منى و هماندم از گفتهء خود پشيمان شد و به همسرش گفت چنان مىبينم كه تو براى من حرام شده‌اى ، خوله گفت تو سخنى از طلاق به ميان نياوردى و حرام شدن در اين مورد مربوط به پيش از بعثت رسول خدا ( ص ) ميان ما بوده است . اينك به حضور پيامبر برو و از حضرتش دربارهء آنچه كرده‌اى بپرس ، اوس گفت من آزرم دارم كه از ايشان در اين مورد بپرسم ، تو پيش رسول خدا برو شايد به چيزى دست يا بى كه اين اندوه سختى را كه گرفتارش شده‌ايم بزدايد و خداوند خود بر اين اندوه آگاه‌تر است . خوله جامه پوشيد و بيرون آمد و در خانهء عايشه به حضور پيامبر ( ص ) رفت و گفت اى رسول خدا ! اوس كسى است كه او را به خوبى مىشناسى ، پدر فرزندانم و پسر عمويم و محبوب‌تر اشخاص در نظر من است و خود مىدانى كه گرفتار اختلال حواس و ناتوانى و
هامش
( 1 ) . به گفتهء مفسران برخى از اين سوره مدنى و برخى از آن مكى است . اين داستان با تفاوتهايى در عموم تفاسير آمده است و در تفاسير فارسى ابو الفتوح رازى در تفسير خود و ميبدى در تفسير كشف الاسرار با تفصيل بيشترى نقل كرده‌اند .