( 1 ) جابر را رحمت فرمايد كه در قبال درمها مسلمان بود ، يا در قبال درمها آشتىپذير بود .
گويد فضل بن دكين ، از محمد بن بر جان ما را خبر داد كه مىگفته است * ابو شعثاء جابر بن زيد را مىديدم كه براى بدرقه حاجيان مىآمد و ده دوازده ميل با آنان حركت مىكرد .
گويد مسلم بن ابراهيم ، از قاسم بن فضل حدّانى ما را خبر داد كه مىگفته است * جابر بن زيد را ديدم كه موهاى ريش و سرش سپيد بود .
گويد عمرو بن هيثم ، از ابو خلدة ما را خبر داد كه مىگفته است * جابر بن زيد را ديدم كه موهاى ريش خود را با رنگ زرد خضاب مىبست .
گويد سعيد بن عامر و عفان بن مسلم ، هر دو ، از همّام ، از قتاده ، از عزرة ما را خبر داد كه مىگفته است * به جابر بن زيد گفتم : شاخه اباضيان خوارج چنين مىگويند كه تو از ايشانى . گفت : از ايشان به پيشگاه خدا بيزارى مىجويم . سعيد بن عامر در حديث خود مىافزود كه عزره مىگفته است اين سخن را هنگامى به او گفتم كه در حال مرگ بود .
گويد عارم بن فضل ، از حماد بن زيد ، از هشام ، از محمد بن سيرين ما را خبر داد كه مىگفته است * جابر بن يزيد از آنچه مردم دربارهاش مىگويند برى است . عارم توضيح مىداد كه خوارج اباضيه او را از خود مىدانستند .
گويد موسى بن اسماعيل ، از ابو هلال ، از داود بن ابى قصّاف ، از عزره كوفى ما را خبر داد كه مىگفته است * پيش جابر بن زيد رفتم و گفتم : اين خوارج تو را از خود مىشمرند .
گفت : از اين موضوع به پيشگاه خداوند بيزارى مىجويم .
گويد عبد الصمد بن عبد الوارث بن سعيد ، از همام بن يحيى ، از ثابت بنانى ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه بيمارى جابر بن زيد سخت و حالش سنگين شده بود پيش او رفتم و پرسيدم چه مىخواهى و به چه چيز ميل دارى ؟ گفت : به نگاهى از حسن بصرى . ثابت مىگويد : پيش حسن بصرى كه در خانهء ابو خليفه مخفى بود رفتم و موضوع را به او گفتم . گفت : هم اكنون مرا پيش او ببر . گفتم : نسبت به گرفتار شدن تو مىترسم . گفت :
خداوند ديدگان ايشان را از من فرو مىپوشد . گويد : با هم رفتيم و چون پيش جابر بن زيد رسيديم ، حسن بصرى به او گفت : اى ابو شعثاء ! لا إله الا اللّه بگو . و او اين آيه را تلاوت كرد كه مىفرمايد « روزى كه پارهاى از آيتهاى پروردگارت فرا مىرسد ايمان آوردن كسى كه از
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 187
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٨٧