( 1 ) روزى خود بيفزايد اگر مىتواند به ميزان عمر خود بيفزايد يا رنگ خود را - اگر نمىپسندد - تغيير دهد و بر اركان بدن يا سر انگشتان خود بيفزايد .
گويد موسى بن اسماعيل ما را خبر داد و گفت ، از شعيب طيلسان فروش شنيدم كه مىگفت * حسن بصرى را ديدم قرآن مىخواند و چندان مىگريست كه اشكهايش از ريشش سرازير مىشد و فرو مىچكيد .
گويد عمرو بن عاصم ، از همّام ، از قتاده ما را خبر داد كه مىگفته است * حسن بصرى نوره نمىكشيد .
گويد عفان بن مسلم ، از مهدى ما را خبر داد كه مىگفته است * بر در خانهء حسن بصرى بودم ، چون به خانه آمد خطاب به اهل خانه گفت السلام عليكم .
گويد عفان بن مسلم ، از حماد بن سلمه ، از يحيى بن سعيد برادرزادهء حسن بصرى ما را خبر داد كه مىگفته است * چون در خواندن و نوشتن ورزيده شدم گفتم : عمو جان آموزگار چيزى مىخواهد . گفت : آموزگاران چيزى نمىگرفتند . سپس گفت : پنج درم به او بده . آن قدر اصرار كردم و توضيح دادم كه سرانجام گفت ده درم بده .
گويد عفان بن مسلم ، از حماد بن زيد ، از زريق بن رديح ما را خبر داد كه حسن بصرى مىگفته است * اى آدمىزاده هرگز چنان مباش كه بگويى چه بودم - به گذشتهء خود مناز .
گويد عمرو بن عاصم ، از همّام ، از قتاده ما را خبر داد كه مىگفته است * همراه حسن روى بوريا نماز مىگزارديم ، و حسن بصرى همه ساله به روز عيد قربان سر خود را مىتراشيد .
گويد موسى بن اسماعيل ، از ابو هلال ما را خبر داد كه مىگفته است * حسن بصرى هر گاه از سخن خود و نقل حديث فارغ مىشد و مىخواست دعا كند عرضه مىداشت :
بار خدايا مىبينى كه دلهاى ما را چه شرك و نفاق و غرور و ريا و ظاهر سازى و ترديد و شك در دين تو فرا گرفته است ، پروردگارا اى دگرگون كنندهء دلها ، دلهاى ما را بر دين خود پايدار بدار و آيين ما را اسلام استوار قرار بده .
گويد حسن بن موسى ، از ابو هلال ، از خالد بن رياح ما را خبر داد كه مىگفته است * از انس بن مالك مسئلهيى پرسيدند ، گفت : بر شما باد كه از مولاى ما حسن بصرى بپرسيد .
گفتند : اى ابو حمزه از تو مىپرسيم و در پاسخ مىگويى از مولاى ما حسن بپرسيد ؟ ! گفت :
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 181
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٨١