( 1 ) درآور . سپس پرسيد چه اندازه به تو داده است ؟ گفت : ده هزار درم . حسن گفت : ده بار هزار درم ؟ اگر ده هزار درم از او بگيرى چه چيزى باقى مىماند ؟ نه ! شش هزار درم را براى مرد باز گذار و چهار هزار درم بگير . گويد در اين هنگام مردى به حسن بصرى گفت : اى ابو سعيد ! صد هزار درم از آن مرد هم در دست من است - نگران ده هزار درم مباش - حسن بصرى پرسيد صد بار هزار درم ؟ گفت : آرى . حسن گفت : نه به خدا سوگند در اين كار خيرى نيست .
دختر را به همسرى او مده . گويد در اين هنگام مادر دختر آمد و به حسن اعتراض كرد كه چرا ما را از روزىاى كه خداوند براى ما فراهم فرموده است محروم مىدارى ؟ حسن گفت :
اى سفله فرو مايه بيرون برو . راوى اين خبر مىگويد گويى هم اكنون آن زن را مىبينم كه پيرزالى بلند بالا بود .
گويد يزيد بن هارون ، از هشام بن حسان ما را خبر داد كه مىگفته است * مسلمة بن عبد الملك براى حسن بصرى جبّه و گليمى فرستاد ، حسن هر دو را پذيرفت و گاهى حسن را در مسجد مىديدم كه همانها را پوشيده و گليم را روى جبه فرو هشته است .
گويد وهب بن جرير بن حازم ، از گفتهء پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * حسن بصرى را ديدم در حالى كه گليمى پر نقش و نگار بر دوش داشت نماز مىگزارد و به هنگام سجده هم دستهاى خود را از آن بيرون نمىآورد .
گويد ابو عامر عقدى ، از مهدى بن ميمون ما را خبر داد كه مىگفته است * حسن بصرى هر گاه پيش مردم مىآمد چه در تابستان و چه در زمستان عمامهاش را از سر برنمىداشت .
گويد فضل بن دكين ، از عمارة بن زاذان ما را خبر داد كه مىگفته است * بر تن حسن بصرى پيراهن كتان مصرى و بردى نگارين و قبايى تركدار و طيلسان صاف و نيلگون ديدم .
گويد فضل بن دكين ، از بدر بن عثمان ما را خبر داد كه مىگفت * بر سر حسن بصرى عمامه سياه ديدم .
گويد عمرو بن عاصم ، از سليمان بن مغيرة ما را خبر داد كه مىگفته است * حسن بصرى را ديدم كه جامههاى يمنى و طيلسان مىپوشيد و عمامه بر سر مىبست .
گويد وكيع ، از دينار پدر عمر بن دينار ما را خبر داد كه مىگفته است * بر سر حسن بصرى عمامه سياه ديدم .
گويد معن بن عيسى ، از محمد بن عمرو انصارى ما را خبر داد كه مىگفته است
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 178
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٧٨