( 1 ) حسن گفت : همين سخن تو . « 1 »
گويد محمد بن عبد اللّه انصارى ، از اشعث ما را خبر داد كه مىگفته است * هر گاه پيش حسن بصرى مىرفتيم نه از ما خبرى پرسيده مىشد و نه خبرى به ما داده مىشد و تمام سخن دربارهء آن جهان و آخرت بود و هر گاه پيش محمد بن سيرين مىرفتيم دربارهء اخبار و اشعار از ما مىپرسيد .
گويد عفان بن مسلم ، از يزيد بن ابراهيم ما را خبر داد كه مىگفت * حسن را ديدم كه در پايان داستانهاى آموزندهاى كه مىگفت دستهاى خود را براى دعا در حالى كه رو به چهرهاش بود بلند مىكرد .
گويد عفان بن مسلم ، از حماد بن سلمه ، از حميد ما را خبر داد كه مىگفته است * حسن هر روز نيم درم گوشت مىخريد با آن حال هيچ آبگوشتى خوشبوتر از آبگوشت او نبوييدهام ، يا گواراتر از آن نچشيدهام .
گويد عارم بن فضل ، از حماد بن زيد ، از ايوب ما را خبر داد كه مىگفته است * چند بار با حسن دربارهء سخنان او در مورد اعتقاد به قدر گفتگوى قهر آميز داشتم و سرانجام او را از سلطان ترساندم . در اين هنگام بود كه حسن گفت از امروز ديگر آن را بازگو نخواهم كرد .
گويد عارم بن فضل ، از حماد ، از ايوب ما را خبر داد كه مىگفته است * كسى را نمىشناسم كه بر حسن بصرى عيبى جز همين موضوع قدر گرفته باشد يا بتواند بر او عيبى بگيرد .
گويد عارم بن بفضل ، از حماد ، از ايوب ما را خبر داد كه مىگفته است * به خدا سوگند حسن بصرى را درك كردم و اعتقاد به قدر نداشت .
گويد موسى بن اسماعيل ، از ابو هلال ما را خبر داد كه مىگفته است حميد و ايوب سخن مىگفتند ، شنيدم حميد به ايوب مىگفت * دوست دارم كه غرامتى سنگين بر ما بسته مىشد و حسن بصرى در آنچه سخن گفت و اظهار نظر كرد سخن نمىگفت ، ايوب گفت يعنى در قدر . « 2 »
گويد موسى بن اسماعيل ، از معتمر ما را خبر داد كه مىگفته است پدرم مىگفت
هامش
( 1 ) ظاهرا يعنى همين ادعاى تو نادرست و ناپسنديده است .
( 2 ) ظاهرا همانگونه كه تهانوى در كشاف اصطلاحات الفنون گفته است اعتقاد به قدر اعتقاد معتزله است آيا منظور اين است كه حسن بصرى از پيشگامان آن گروه بوده است ! ؟