تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
( 1 )

عبد الله ابو مغيرة

محمد بن سعد گويد عبيد الله بن موسى ، از اسرائيل ، از ابى اسحاق از مغيرة پسر عبد اللّه - كه كنيهء او به نام همين پسرش بوده است - از گفتهء پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * كنار مردى رسيدم كه براى مردم حديث مىگفت . او براى من نشانىهاى پيامبر ( ص ) را كه هنوز ايشان را نديده بودم بيان كرد . آن گاه به راه افتادم و در عرفات ميان راه ايستادم گروههاى شتر سوار از كنار من مىگذشتند . در اين هنگام گروهى كه شمار سوارانش بسيار بود كنار من رسيدند نگريستم و با نشانىهايى كه داشتم پيامبر ( ص ) را شناختم كه ميان آنان بود . چون آن گروه به من نزديك شدند مردى از آنان بر من بانگ زد كه از جلو راه سواران و مسافران كنار برو . پيامبر ( ص ) فرمود : « اين مرد را آزاد بگذاريد كه كار و نياز خود را انجام دهد » . عبد الله مىگويد پيش رفتم و لگام ناقهء پيامبر ( ص ) را در دست گرفتم و گفتم : « مرا از كارى خبر ده كه به بهشتم در آورد و از آتش دورم سازد » . فرمود : و تو را به انجام آن سفارش كنم ؟ گفتم : آرى . فرمود : « درست بينديش ، خدا را پرستش كن و هيچ چيز را با او انباز مگردان ، و نماز را برپا دار و زكات را بپرداز و رمضان را روزه بگير و حج بگزار و نسبت به مردم همان را انجام بده كه خوش دارى با تو انجام دهند و آنچه را خود خوش نمىدارى براى مردم ناخوش بدار ، و اينك لگام شتر را رها كن » .

ابو شهم

گويد علاء بن عبد الجبار عطار ، از يزيد بن عطاء ، از بيان ، از قيس بن ابى حازم ، از خود ابو شهم كه مردى فرومايه و شوخ بود ما را خبر داد كه مىگفته است * در مدينه كنيزكى از كنار او گذشته و ابو شهم دست به كپل او زده است . ابو شهم گفته است فرداى آن روز به حضور پيامبر رفتم كه سرگرم بيعت كردن با مردم بود . چون من براى بيعت دست دراز كردم رسول خدا دست خود را كنار كشيد و فرمود : با كسى كه ديروز چنان كرده است ؟ گويد ، گفتم : اى رسول خدا ديگر چنان نخواهم كرد . فرمود : در اين صورت بسيار خوب . و با او بيعت فرمود - بيعت او را پذيرفت .