تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
( 1 ) رها نمىكرد . او را سوار بر خرى به مسجد مىآوردند و من او را هميشه زمين‌گير ديده‌ام . در آغاز آشنايى با او به سبب خردسالى نمىتوانستم او را بر دوش بگيرم بعدها توان آن كار را پيدا كردم و او را بر دوش خودم به خانه‌اش كه دور بود مىبردم . سن خود را هم براى ما نمىگفت - مطالب خود را براى ما اثبات نمىكرد . ايوب مىگفته است : هر چيزى را كه عمرو بن دينار از فلانى نقل مىكرد من نخست براى او بازگو مىكردم و سپس مىگفتم آيا مىخواهى كه اين خبر را براى تو بنويسم ؟ مىگفت : آرى . سفيان مىگويد : به عمرو بن دينار گفتند كه سفيان از قول تو حديث مىنويسد . او بر پشت تكيه داد و گريست و گفت : بر هر كس كه از گفتهء من حديث مىنويسد سوگند مىدهم كه ننويسد . سفيان مىگويد : پس از آن هيچ چيزى از او ننوشتم و به خاطر مىسپرديم و حفظ مىكرديم . گويد عبد الرزاق ، از گفته معمر نقل مىكرد كه مىگفته است شنيدم عمرو بن دينار مىگفت * مردم از نظر و راى ما در بارهء مسأله‌يى مىپرسند و به آنان مىگوييم و آن را مىنويسند . گويى سنگ نوشته‌يى است كه تغيير نمىكند ! و حال آنكه ممكن است فردا از راى خود برگرديم . مىگويد : مردى از عمرو بن دينار در بارهء مسأله‌يى سؤال كرد . عمرو او را پاسخ نداد . آن مرد گفت : در دل من نسبت به اين مسأله خارخارى است پاسخ مرا بده . عمرو گفت : به خدا سوگند اگر اين موضوع بر خاطر تو به اندازهء كوه ابو قبيس سنگينى كند براى من دوست داشتنىتر است كه پاسخت دهم و در خاطر من به اندازه تار مويى شك و ترديد باشد . گويد عبد الرحمان بن يونس ما را خبر داد و گفت سفيان ما را گفت كه عمرو بن دينار مىگفته است * ابن هشام به من پيشنهاد كرد تا براى من مقررى معيّن و پرداخت كند و من بنشينم و براى مردم فتوا بدهم . گفتم : من نمىخواهم . گويد عبد الرحمان بن يونس ما را از گفتهء سفيان خبر داد كه مىگفته است * عمرو بن دينار فقيه بود و حديث را با معناى آن بيان مىكرد . گويد عبد الرحمان بن يونس ما را خبر داد و گفت از سفيان شنيدم كه مىگفت * چيزهايى را براى ايوب نوشتم و از عمرو بن دينار در آن باره پرسيدم . گويد عبد الرحمان بن يونس از سفيان ما را خبر داد كه مىگفته است * عمرو بن دينار