( 1 ) خوشتر از آن است كه چنين و چنان داشته باشم و خطر موجود را بسيار بزرگ شمرد . يكى از آن قوم گفت : من از هرج و مرج بيم دارم . آن شخص پرسيد هرج چيست ؟ گفت : همان چيزى كه اصحاب پيامبر نقل مىكردند كه تا رستاخيز خون ريزى ادامه مىيابد و مردم بر هيچ امام مستقر نمىشوند تا رستاخيز برايشان بر پا شود . و اين فتنه همچنان است و به خدا سوگند مىخورم اگر چنين باشد ، دوست مىدارم بر سر كوهى زندگى مىكردم كه نه آوايى از شما بشنوم و نه پاسخى به شما بدهم تا هنگامى كه دعوت خدايم فرا رسد . موسى بن طلحه آن گاه سكوت كرد و پس از مدتى گفت : خداوند عبد الله بن عمر را رحمت كناد ، يا گفت :
خدا ابو عبد الرحمان را رحمت كناد و يادم نيست كه آيا نام او را گفت يا كنيهاش را ، و افزود :
به خدا سوگند گمان مىكنم كه او بر همان عهدى كه رسول خدا با او كرد استوار باقى ماند . نه گرفتار فتنه و نه دگرگون شد و قريش در فتنههاى خود نتوانست پاى او را به ميان كشد .
خالد بن سمير راوى اين سخن مىگويد : من با خود گفتم اين شخص بر پدر خود و كشته شدن او خرده مىگيرد .
گويند : موسى بن طلحه به كوفه برگشت و همان جا مقيم شد و به سال يكصد و سه در همان شهر درگذشت و صقر بن عبد الله مزنى كه كارگزار عمر بن هبيره بر كوفه بود بر جنازهاش نماز گزارد . محمد بن سعد مىگويد : فضل بن دكين مىگفت كه به سال يكصد و چهار هجرت درگذشته است .
محمد بن سعد از فضل بن دكين ، از عمرو بن عثمان بن عبد الله بن موهب نقل مىكند كه مىگفته است * موسى بن طلحه را ديدم كه با رنگ سياه خضاب مىبندد .
محمد بن سعد از على بن عبد الحميد معنى ، از عمر بن ابى زائدة نقل مىكند كه مىگفته است * موسى بن طلحه را ديدم كه با رنگ سياه خضاب بسته بود .
محمد بن سعد از محمد بن عمر واقدى ، از اسحاق بن يحيى نقل مىكند كه مىگفته است * عيسى و موسى پسران طلحه را ديدم كه موهاى سبيل خود را فقط چنان كوتاه مىكردند كه فاصله ميان لب و رستنگاه مو آشكار بود .
محمد بن سعد از محمد بن عمر ، از اسحاق بن يحيى نقل مىكند كه مىگفته است * آستينهاى پيراهنهاى عيسى و موسى پسران طلحه را ديدم كه چهار انگشت يا يك وجب بلندتر از سر انگشتهايشان بود .
محمد بن سعد از عبيد الله بن موسى ، از عيسى بن عبد الرحمان نقل مىكند كه مىگفته
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 279
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٧٩