( 1 ) ديدى مسلمانان روياروى يك ديگر قرار گرفتند كنار كوه احد بيا و شمشيرت را چندان به سنگها بزن كه آن را بشكنى و سپس در خانهء خود بنشين تا آنكه به دست گنهكارى كشته شوى يا مرگ به سراغت آيد .
عفان بن مسلم از ابو عوانه ، از اشعث بن سليم ، از ابى بردة ، از ضبيعة بن حصين ثعلبى نقل مىكند كه مىگفته است * همراه حذيفه نشسته بوديم ، گفت : من مردى را مىشناسم كه فتنهها چيزى از او نمىكاهد . گفتيم : او كيست ؟ گفت : محمد بن مسلمه انصارى ، و چون حذيفه مرد و فتنهها واقع شد [ منظور كشته شدن عثمان است ] من هم با برخى ديگر از مردم از مدينه بيرون رفتم ، كنار آبى رسيدم و ناگاه خيمهاى ديدم كه با وزش باد به حركت در مىآمد و اين سو و آن سو مىشد . پرسيدم اين خيمه از كيست ؟ گفتند : از محمد بن مسلمه است . من [ يعنى ضبيعة بن حصين ثعلبى ] پيش او رفتم پير شده بود . گفتم : خدايت رحمت كناد مىبينم تو كه از مسلمانان گزيده هستى شهر و ديار و زن و فرزند و همسايگان خود را رها كردهاى . گفت : آرى ، چون فتنه و شر را خوش نمىدارم ، همه را رها كردهام و دلم قرار نمىگيرد كه در هيچ يك از شهرهاى ايشان مقيم شوم تا اين تيرگى بر طرف شود .
سعيد بن محمد ثقفى از اسماعيل بن رافع ، از زيد بن اسلم ، از محمد بن مسلمه نقل مىكند كه مىگفته است * پيامبر ( ص ) شمشيرى به من عنايت كرد و فرمود : اى محمد بن مسلمه با اين شمشير با كافران جنگ كن و در راه خدا جهاد كن و هر گاه ديدى مسلمانان به دو گروه تقسيم شدند و با يك ديگر جنگ مىكنند ، اين شمشير را به سنگ بزن و بشكن و زبان و دست خود را نگهدار تا آنكه مرگ به سراغت آيد يا به دست گنهكارى از پاى درآيى . و چون عثمان كشته شد و ميان مسلمانان فتنه به وقوع پيوست كنار سنگى كه نزديك خانهاش بود رفت و آن شمشير را چندان به آن سنگ زد كه شكست .
كثير بن هشام از جعفر بن برقان ، از اسحاق بن عبد الله بن ابى فروة هم نظير حديث بالا را نقل مىكرد و مىافزود * به محمد بن مسلمه سوار كار رسول خدا ( ص ) مىگفتند و او شمشيرى چوبين گرفته و آن را كج كرده و در غلاف شمشير جا داده بود و از سقف خانهاش آويخته بود و مىگفت : آن را براى ترساندن دشمن آويختهام .
واقدى از ابراهيم بن جعفر ، از پدرش نقل مىكند * محمد بن مسلمه در ماه صفر سال چهل و ششم هجرت به هفتاد و هفت سالگى در مدينه درگذشت و مروان بن حكم بر جنازهء او نماز گزارد .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 372
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٧٢