( 1 ) يوسف . و چنان قحط سالى به قريش اصابت كرد كه همه چيز از ميان رفت و كار آنها به خوردن مردار و لاشه كشيد و چنان شد كه از شدت گرسنگى ميان خود و آسمان را همچو دود مىديدند ، آنگاه خدا را خواندند و اين بلا از ايشان دفع گرديد و عبد الله بن مسعود اين آيه را خواند
إِنَّا كاشِفُوا الْعَذابِ قَلِيلًا إِنَّكُمْ عائِدُونَ
« بدرستى كه ما اين عذاب را اندكى دفع ميدهيم و حال آنكه شما عود كنندگان هستيد » آيهء 14 سورهء 44 .
عبد الله مىگفت پس از رفع اين عذاب آنها بكفر خود برگشتند و خداوند عذاب ايشان را تا روز جنگ بدر تأخير افكند ، و اگر اين مربوط به قيامت مىبود از ايشان دفع نمىشد و درباره آيه بعدى
يَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْرى إِنَّا مُنْتَقِمُونَ
« روزى كه سخت مىگيريم سخت گرفتن عظيم ، بدرستى كه ما انتقام كشندهايم » آيهء 15 سورهء 44 مىگفت ، مقصود روز جنگ بدر است ، اين روايت با اسناد ديگر هم از مسروق نقل شده است كه تفاوت مختصرى دارد و در آن آمده است كه عبد الله بن مسعود گفت آنها مىگفتند
رَبَّنَا اكْشِفْ عَنَّا الْعَذابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ
« پروردگارا دفع كن از ما عذاب را بدرستى كه مائيم گروندگان » آيهء 11 سورهء 44 و خداوند به پيامبر پيام داد كه اگر اين عذاب را دفع كنيم آنها به كفر خود بر ميگردند ، در عين حال آن عذاب را دفع فرمود و آنها به كفر برگشتند و خداوند روز بدر از ايشان انتقام گرفت .
اين حديث را بخارى و مسلم هر دو آوردهاند .
و هم مسروق از ابن مسعود روايت مىكند كه چون حضرت ختمى مرتبت از مردم بى اعتنائى و پشت كردن به اسلام را ديدند نفرين كردند و گفت پروردگارا هفت سال قحطى مانند هفت سال قحطى يوسف نصيب ايشان كنى .
قحط سال ايشان را چنان فرو گرفت كه پوست جانوران و استخوان و مردار ميخوردند .
ابو سفيان و گروهى از اهل مكه پيش پيامبر آمدند و گفتند اى محمد ( ص ) تو تصور مىكنى كه مبعوث به رحمت و مهربانى هستى ، و حال آنكه اقوام تو از گرسنگى هلاك شدند ، از خدا بخواه كه اين خشك سالى از ميان برود و