( 1 ) مسلمانانى كه در گشايش بودند مىسپرد تا از زيادى غذاى خود آنها را غذا دهند ، و دو نفر را به شوهر خواهرم سپرده بود .
چون من در را كوفتم كسى پرسيد كيست ؟ گفتم عمرم ، آنها گريخته بودند و خود را از من پنهان ساخته بودند ، و صفحهاى از قرآن را كه مشغول خواندن آن بودهاند همانجا گذاشته بودند يا فراموش كرده بودند كه بردارند .
خواهرم در را گشود گفتم اى دشمن خود و اى بدبخت مسلمان شدهاى ؟
و بلا فاصله با چيزى كه در دست داشتم بسرش كوبيدم بطورى كه خون راه افتاد ، چون خواهرم چشمش به خون افتاد فرياد برآورد كه اى پسر خطاب هر كار ميخواهى بكن ، من مسلمان شدهام ، من وارد خانه شدم و روى تختى كه بود نشستم و به آن صفحه كه ميان خانه افتاده بود نگاه كردم و گفتم اين چيست ؟
آن را به من بده گفت تو شايستگى آن را ندارى زيرا غسل جنابت نكردهاى و اين كتاب را فقط افراد پاك و پاكيزه مىتوانند دست بزنند ، من همچنان پافشارى كردم تا اينكه نامه را به من داد چون آن را گشودم در آن « بسم الله الرحمن الرحيم » را ديدم . چون نامى از نامهاى خدا را ديدم سخت ترسيدم و صفحه را كنار گذاشتم و چون به خود آمدم دوباره آن را برداشتم و اين آيه را در آن ديدم .
« سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
« هر چه در آسمان و زمين است خداى را ستايش مىكند » « آيه 1 سوره حديد 57 » باز چون نامى از نامهاى خدا را ديدم سخت ترسيدم و دوباره به خود آمدم و شروع به خواندن كردم تا به اين آيه رسيدم .
آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ
« به خدا و رسول او بگرويد » تا آخر آيه بانگ برداشتم و شهادتين گفتم ، كسانى كه در خانه بودند تكبير گويان بسوى من دويدند و گفتند اى پسر خطاب بر تو مژده باد كه پيامبر ( ص ) روز دوشنبه دعا فرمود و از خداوند خواست تا اسلام را به يكى از دو نفرى كه نزد او محبوب تر است عزّت دهد ، ابو جهل يا عمر و ما آرزومنديم كه اسلام تو نتيجهء دعاى پيامبر ( ص ) باشد ، و بشارت بر تو باد .
من گفتم رسول خدا كجاست ؟ چون دانستند كه راست مىگويم گفتند