بعد از آن باز به دريا آمديم . در دريا به يك كاروان « جلبه » « 1 » برخورديم .
از احوال دشمن پرسوجو كرديم . خبرى نداشتند . بالاخره نزديك لحساء كه آن را بنام ديگر هجر هم مينامند به شهر قطيف رسيديم كه در سواحل بر عرب است . در آنجا يك كشتى « شايت » « 2 » ديديم و باز از احوال دشمن جويا شديم . ايشان نيز خبرى نداشتند .
سپس به بحرين رسيديم . با حاكم آنجا رئيس مراد « 3 » ملاقات كرديم .
از او نيز جوياى احوال شديم . او خبر داد كه در حوالى بحرين كافر وجود ندارد .
چه حكمت غريبى ! در نزديكى بحرين غواصان تقريبا هشت قولاج « 4 » در آب دريا فرو مىروند و در ته دريا مشكهائى را كه با خود مىبرند از آب پر ميكنند و بالا مىآيند . در آنجا آب ته دريا شيرين است . آن آب را به خدمت رئيس مراد مىآورند . در ايام تابستان اين آب هميشه خنك و لطيف است و رئيس مراد از آن آب مىنوشد . براى خاطرنوازى از آن آب براى اين حقير هم فرستاد . حقيقتا آبى بسيار گوارا بود . البته براى قدرت حق تعالى حد و پايانى نيست . و الله على كل شيىء قدير .
هامش
( 1 ) - كشتىهاى ماهيگيرى .
( 2 ) - كشتىهاى غواصى .
( 3 ) - اين حاكم ظاهرا از افسران تابع سلطان عثمانى بوده است .
( 4 ) - هر « قولاج » بيش از دو متر بوده است .