و بعد به تنها خدمتكارى كه برايش مانده بود اوامرى صادر كرد و او را موظف ساخت كه پس از مرگش به سفر ادامه دهد و به او آموخت كه از آن پس چگونه بايد امور را دنبال كند .
در آن هنگام خدمتكار حركت كرد و به ايران رسيد و در تبريز شاه را ديد كه در رأس سپاهش كه يكصد هزار نفر بودند تازه اين شهر را متصرف شده بود .
شاه با خيرخواهى او را قبول كرد و به افتخار اعليحضرت امپراطور بلافاصله او را به حضور پذيرفت و مورد احترام قرار داد .
پس از چندى او را مرخص فرمود و به او امر داد كه همراه اين سفير « 1 » به حضور اعليحضرت بيايد و به او توصيه كرد كه هرچه مىتواند در انجام اين مأموريت شتاب كند زيرا مطلع شده بود كه سلطان ترك به اعليحضرت امپراطور پيشنهاد صلح داده است و او مايل بود كه اين صلح برقرار نشود .
شاه از اين خدمتگار خواست كه اعليحضرت را برانگيزد كه پيشنهاد صلح تركها را رد كنند . دليلش هم اين بود كه او تاكنون در كشور تركها بسيار پيشرفته است و چندين ايالت عمده و چندين دژ و قلعهء مستحكم و مهم را مسخر ساخته است و اكنون هم قصد دارد كه تركها را بىامان تعقيب كند .
بدينگونه نيروى تركها در مجارستان ضعيف خواهد شد و
هامش
( 1 ) - منظور مهديقلى بيگ سفير ايران است . - مترجم