أودّ أن أقاسمهما حياتي لحبِّي لهما ، فهما ريحانتاي من الدّنيا « 1 » .
فتعجّب الرِّجال « 2 » من وصف النّبيّ للحسن والحسين عليهما السلام ، فكيف لو شاهد النّبيّ من سفك دماءهم ، وقتل رجالهم ، وذبح أطفالهم ، ونهب أموالهم ، وسبي حريمهم ؟ « 3 » « أُولئِكَ عَلَيْهِم لَعْنَةُ اللَّهِ والمَلَائِكَةِ والنّاسِ أجْمَعِين » « 4 » ، « وَسَيَعْلَمُ الّذِينَ ظَلَمُوا أيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون » « 5 » « 3 » . « 6 »
هامش
( 1 ) - [ إلى هنا حكاه في شرح الشافية ] .
( 2 ) - [ في مدينة المعاجز والبحار : « الرّجل » ] .
( 3 - 3 ) [ مدينة المعاجز : « فالويل ( فويل ) لهم من عذاب يوم القيامة وبئس المصير » ] .
( 4 ) - [ البقرة : 2 / 161 ] .
( 5 ) - [ الشّعراء : 26 / 227 ] .
( 6 ) - در « مدينة المعاجز » از عروة البارقي خبر مىدهد كه گفت : در سفر مكة به مدينه درآمدم وداخل مسجد رسول خدا شدم . ديدم آن حضرت نشسته ودو كودك در نزد اوست . گاهى اين يك را بوسه مىزند وگاهى آن را ومردمان خاموش بودند .
عرض كردم : « يا رسول اللَّه ! اينان پسران توأند ؟ »
فرمود : اينان پسران دختر من وپسران برادر من وپسران پسر عم من ومحبوبترين مردم به نزد من وعزيزتر از چشم وگوش وجان منند . »
گفتم : « يا رسول اللَّه ! مرا عجب آمد از حب تو با اين كودكان . »
فرمود : « آن شب كه من سفر آسمان كردم وداخل بهشت شدم ، به شجرهاى رسيدم كه از طيب رايحهء آن مرا شگفتى گرفت . جبرئيل گفت : يا محمد ! از اين شجره شگفتى مگير . همانا ثمر آن أطيب است از رايحهء آن . از ثمر آن مرا بخورانيد واز آنجا به شجرهء ديگر عبور دادم . جبرئيل گفت : از ثمر اين شجره نيز بهره برگير كه شبيه است با شجرهء نخستين « فهي أطيب طعماً وأزكى رائحة » واز ميوهء آن مرا تحفه آورد وبخورانيد وببويانيد . »
گفتم : « اى جبرئيل ! من در أشجار نيكوتر از اين دو شجره نديدهام . »
گفت : « نام اين دو شجره را ندانى ، يكى حسن نام دارد وآن ديگر حسين . گاهى كه به زمين فرود شدى ، در ساعت با خديجة همبستر مىشوى واز رايحهء طيبهء آن ثمر كه خورش ساختى ، متولد مىشود فاطمهء زهرا ، پس اورا از براي برادرت على تزويج كن تا از براي تو دو پسر آرد . يكى را حسن وآن ديگر را حسين نام بگذار . »
با جبرئيل گفتم : « مرا اشتياق تمام است با اين دو شجره . » -