هامش
- بود ، پناه داد وكليد ملك را در كف أو نهاد . »
اين وقت بنىهاشم خواستند تا حسن عليه السلام را در جوار رسول خدا به خاك سپارند .
از آنسوى بنىاميه جنبشكردند وآغاز مبارزت نمودند وخدنگها بگشادند . به روايت ابنشهرآشوبهفتاد چوبهء تير بر جنازهء مبارك امام حسن آمد وعايشه خود را از استر به زير افكند .
وقالت : « واللَّه لا يدفن الحسن ههنا أبداً أو تجزُّ هذه ، وأومأت بيدها إلى شعرها . »
يعنى : « سوگند به خداى هرگز حسن در اينجا دفن نخواهد شد ، مگر آن كه كنده شود گيسوان من - واشاره به گيسوى خود نمود . »
ابنعباس گويد : چون چشم عايشه بر من افتاد ، گفت : « به نزد من بيا اى پسر عباس ! همانا دلير شديد بر من در دنيا ومىخواهيد كسى را داخل خانهء من كنيد كه دوست ندارم اورا . »
ابنعباس گفت : « وا سوأتاه ! يك روز بر قاطر مىنشينى ويك روز بر شتر سوار مىشوى . مىخواهى نور خدا را فرو نشانى ، با اولياى خدا قتال مىكنى وحايل مىشوى در ميان پيغمبر ومحبوب أو . باز شو اى عايشه ! حسن در پهلوى مادر خود مدفون خواهد گشت وخداوند اورا از هر لحظه به خود نزديك مىفرمايد وتورا دورتر مىكند . »
ابن عباس گويد : « اين وقت عايشه روى بر من ترش كرد وبه آواز بلند فرياد برآورد وگفت : اى پسر عباس ! آيا فراموش كرديد جنگ جمل را ، شما همواره با من از [ روى ] كين وكيد بوديد ؟ »
ابن عباس گفت : « چگونه فراموش مىكنم . أهل آسمانها فراموش نكردهاند ، چگونه اهلزمين فراموش مىكنند ؟ »
پس عايشه روى بگردانيد واين شعر قرائت كرد :فألقت عصاها واستقرَّ بها النّوى * كما قرِّ عيناً بالأياب المسافراين وقت محمد بن حنفيه به سخن آمد « وقال : يا عايشة ! يوماً على بغل ويوماً على جمل فما تملكين نفسكِ لا تملكين الأرض عداوة لبني هاشم . »
گفت : « اى عايشه ! يك روز بر استر سوار مىشوى ويك روز بر اشتر ، خويشتن دارى نمىكنى وچنان مىدانى كه به عداوت بنىهاشم جهان را فرو خواهى گرفت . »
فقالت : « يا بن الحنفيّة ! هؤلاء الفواطم يتكلّمون فما كلامك ؟ »
گفت : « اى پسر حنفيه ! اين جماعت كه سخن مىكنند پسرهاى فاطمهاند . تو چه مىگويى ؟ »
فقال لها الحسين : « وأنتِ تبعدين محمّداً من الفواطم فواللَّه لقد ولدته ثلاث فواطم . »
حسين عليه السلام فرمود : « اى عايشه ! تو محمد را از فواطم دور مىدارى ؟ سوگند به خداى محمد از بطن سه تن فاطمه آمده است : يكى فاطمه دختر عمرانبن عائذبن عمر بن مخزوم ، دوم فاطمة بنت اسدبن هاشم وديگر فاطمة بنت زائدة ابن الأصم بن رواحة بن حجر بن معيص بن عامر . »
به روايت ابن شهرآشوب ، ابنعباس به عايشه خطاب كرد : « تجمّلتِ وتبغّلتِ ولو عشتِ تفيّلتِ . »
يعنى : « در جنگ جمل بر شتر سوار شدى ودر دفن حسن عليه السلام بر استر نشيمن ساختى . اگر از اين پس