تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
هامش
- سمت چپ را گرفته ومىخواست آنان را از لشگر حر پراكنده سازد . پس حر بن يزيد مىآمد واو ويارانش را ( به سمت راست كه به كوفه مىرفت ) باز مىگرداند . هرگاه حر آنان را به سمت كوفه بازمىگرداند وسخت مىگرفت ، آنان نيز مقاومت كرده واز رفتن به سمت راست خوددارى مىكردند . حر با همراهان به كنارى مىرفتند . پس همچنان به سمت چپ رفتند تا به نينوا ، همان جا كه حسين عليه السلام فرود آمد ، رسيدند . در اين هنگام سواري كه بر اسبى نيكو سوار بود وسلاح جنگ به تن داشت وكمان بر دوش افكنده بود ، از سمت كوفه رسيد . پس همگى چشم به راه أو ايستادند . چون به آنان رسيد ، به حربن يزيد وهمراهانش سلام كرده وبه حسين عليه السلام ويارانش سلام نكرد ونامه‌اى از عبيداللَّه‌بن زياد به حر داد كه در آن نامه نوشته بود : « اما بعد ، چون نامهء من به تو رسيد وفرستادهء من نزد تو آمد ، كار را بر حسين سخت بگير واورا در زمينى بىپناهگاه كه نه سبزى در آن‌جا باشد ونه آبى فرود آر . پس همانا من فرستادهء خود را دستور داده أم همراه تو باشد واز تو جدا نشود تا خبر انجام دستور مرا برايم بياورد . والسلام . » چون نامه را خواند ، حر به آن حضرت ويارانش گفت : « اين نامهء أمير ، عبيداللَّه است كه به من دستور داده همان‌جا كه نامه رسيد ، براي فرود آمدن به شما سخت بگيرم . اين نيز فرستادهء اوست كه دستور داده از من جدا نشود تا دستورش را دربارهء شما انجام دهم . » پس يزيد بن مهاجر كندى كه در ميان ياران حسين عليه السلام بود ، به فرستادهء ابن‌زياد نگاه كرده ، أو را شناخت ، پس به أو گفت : « مادرت به عزايت بنشيند ، اين چه كار ناشايسته‌اى است كه به دنبال آن آمده‌اى ؟ » گفت : « پيروى از امام خود نموده وبه بيعت خود پايدارى كرده‌ام ؟ » يزيد بن مهاجر به أو گفت : « بلكه خداى خود را نافرمانى كرده وپيشواى ( ناحق ) خود را دربارهء نابودى خودت پيروى كرده وننگ وآتش را براي خويشتن فرآهم كرده‌اى وبد امام وپيشوايى است امام تو . خداى تعالى فرمايد : وگردانيديم ايشان را پيشوايانى كه مىخوانند بسوى آتش وروز قيامت يارى نمىشوند . ( سورهء قصص ، آيهء 41 ) وپيشواى تو از اين پيشوايان است ! » وحربن يزيد كار را سخت گرفت كه در همان مكاني كه نه آب بود ونه آبادي ، پياده شوند . حسين عليه السلام فرمود : واي به حال تو ! بگذار به اين ده يعنى نينوا وغاضربه يا آن ديگرى يعنى شفيه فرود آييم . » گفت : « به خدا نمىتوانم ( زيرا ) اين فرستاده مردى است كه براي ديده‌بانى نزد من آمده كه ببيند آيا من به دستور عبيداللَّه رفتار مىكنم يا نه ومن ناچارم در برابر چشم أو دستورش را انجام دهم . » زهير بن قين گفت : « به خدا اى فرزند رسول خدا ! من مىبينم كه كار پس از آن چه اكنون مىبينيد ، سخت‌تر باشد . همانا جنگ با اين گروه در اين ساعت بر ما آسان تر است از جنگيدن كساني كه پس از اين به نزد ما خواهند آمد ؟ به جان خودم سوگند پس از اين لشكرى به سوى ما آيند كه ما برابرى آنان نتوانيم . پس اجازه فرما با اينان بجنگيم ؟ » -