الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 404 - 405 / عنه : الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 234 - 235 ، 237 ، 211 ؛ القمّي ، نفس المهموم ، / 193 - 194 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 275 - 276 ؛ الميانجي ، العيون العبري ، / 73 - 74 ؛ مثله ابن الأثير ، الكامل ، 3 / 281 ؛ النّويري ، نهاية الإرب ، 20 / 420 - 421 ؛ بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السلام ، / 195 - 196
فانتهوا إلى عذيب الهجانات ، وإذا سفر أربعة - أي أربعة نفر - قد أقبلوا من الكوفة على رواحلهم يخبون ويجنبون فرساً لنافع بن هلال يُقال له الكامل [ قد أقبلوا من الكوفة يقصدون الحسين ودليلهم رجل يُقال له الطّرمّاح بن عديّ راكب على فرس ] « 1 » وهو يقول :
هامش
- گفت : « بله ، اما با تو نيامده بودند . »
گفت : « آنها ياران منند وهمانند كساني هستند كه همراه من بودهاند . اگر به قرارى كه ميان من وتو بوده عمل نكنى ، با تو پيكار مىكنم . »
گويد : حر دست از آنها بداشت .
گويد : آن گاه حسين به آنها گفت : « با من از مردم پشت سرتان خبر گوييد . »
مجمعبن عبداللَّه عايذى كه يكى از آن چهار آمده بود ، گفت : « بزرگان قوم را رشوههاى كلان داده اند وجوالهايشان را پر كردهاند كه دوستىشان را جلب كنند وبه صف خويش برند وبر ضد تو متفقند . مردم ديگر دلهايشان به تو مايل است ، اما فردا شمشيرهايشان بر ضد تو كشيده مىشود . »
گفت : « به من بگوييد آيا از پيكى كه سوى شما فرستادم ، خبر داريد ؟ »
گفتند : « كي بود ؟ »
گفت : « قيس بن مسهر صيداوى . »
گفتند : « بله ، حصين بن نمير أو را گرفت وپيش ابن زياد فرستاد كه بدو دستور داد ، تو را لعنت كند وپدرت را لعنت كند ، اما درود گفت ودرود پدرت گفت وابن زياد وپدرش را لعنت كرد وآنها را به يارى تو خواند واز آمدنت خبرشان داد وابن زياد بگفت تا وى را از بالاى قصر به زير انداختند . »
گويد : أشك در چشم حسين آمد ونتوانست نگه دارد . آن گاه گفت : « بعضي از ايشان تعهد خويش را به سر برده ( وشهادت يافتند ) وبعضي از ايشان منتظرند وبه هيچ وجه تغييرى نيافتهاند . خدايا ! بهشت را جايگاه ما وآنها كن وما وآنها را در قرار رحمت خويش وذخيرههاى خواستنى ثوابت ، فرآهم آر . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2995 - 2997
( 1 ) - سقط من نسخة طوب قبو بالأستانة .