هامش
- آمده أيم ؟
گفتيم : « آمده أيم به تو سلام گوييم واز خداى براي تو سلامت خواهيم وديدار تازه كنيم وخبر اين كسان را با تو بگوييم . به تو مىگوييم كه به جنگ تو اتفاق دارند . كار خويش را بنگر . »
گويد : حسين عليه السلام گفت : « خدا مرا بس كه نيكو تكيهگاهى است . »
گويد : آن گاه حرمت كرديم وسلام گفتيم وبراي أو دعا كرديم .
گفت : « چرا مرا يارى نمىكنيد ؟ »
مالكبن نضر گفت : « قرض دارم ونانخور . »
من نيز گفتم : « قرض دارم ونانخور ؛ اما اگر اجازه دهى كه وقتي ديدم جنگاورى نمانده بروم ، چندان كه براي تو سودمند باشد وموجب دفاع از تو شود ، مىجنگم . »
گفت : « اجازه دارى . »
گويد : پس با وى ببودم وچون شب رسيد ، گفت : « اينك شب شما را به برگرفته وآن را وسيلهء رفتن كنيد . هر يك از شما دست يكى از خاندان مرا بگيرد ودر روستاها وشهرهايتان پراكنده شويد تا خدا گشايش دهد كه اين قوم مرا مىخواهند . وقتي به من دست يافتند از تعقيب ديگران غافل مىمانند . »
گويد : برادرانش وپسرانش وبرادرزادگانش ودو پسر عبداللَّهبن جعفر گفتند : « چرا چنين كنيم ؟ براي آن كه پس از تو بمانيم ؟ خدا هرگز چنين روزى را نياورد . »
گويد : نخست عباس اين سخن گفت ؛ سپس آنها اين سخن وأمثال آن را به زبان آوردند .
حسين عليه السلام گفت : « اى پسران عقيل ! كشته شدن مسلم شما را بس . برويد كه اجازهتان دادم . »
گفتند : « مردم چه خواهند گفت ؟ مىگويند : بزرگ وسرور وفرزندان عموهايمان را كه بهترين عموها بودند ، رها كرديم وبا آنها يك تير نينداختيم ويك نيزه ويك ضربت شمشير نزديم وندانستيم چه كردند . نه بهخدا نمىكنيم . جان ومال وكسانمان را فدايت مىكنيم وهمراه تو مىجنگيم تا شريك سرانجامت شويم . خدا زندگى از پس تو را روسياه كند . »
ضحاك بنعبداللَّه مشرقى گويد : پس مسلمبنعوسجه اسدى برخاست وگفت : « تو را رها كنيم ونهايت كوشش درپيشگاه خدا ، دربارهات نكرده باشيم ؟ نه به خدا بايد نيزهام را در سينههاشان بشكنم وبا شمشيرم چندانكه دستهء آن به دستم باشد ، ضربتشان بزنم از تو جدا نمىشوم . اگر سلاح براي جنگشان نداشته باشم ، به دفاع از تو چندان سنگشان مىزنم كه با تو بميرم . »
گويد : سعيد بن عبداللَّه حنفي گفت : « بهخدا تو را رها نمىكنيم تا خدا بداند كه در وجود تو حرمت غياب پيمبر خدا را بداشتهايم . بهخدا اگر بدانم كشته مىشوم وسپس زنده مىشوم ، آن گاه زنده سوخته مىشوم وخاكسترم به باد مىرود وهفتاد بار چنينم مىكنند ، از تو جدا نشوم تا پيشرويت بميرم . پس چرا چنين نكنم كه يك كشتن است وآن گاه كرامتي كه هرگز پايان نمىپذيرد . » -