والقاسم بن الحسن عليه السلام : فإنّه لمّا قُتل مشى إليه ووقف عليه ؛ وقال : بُعْداً لقومٍ قتلوك .
السّماوي ، إبصار العين ، / 132 / مثله الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 415
قال : وانجلت الغبرة ، فرأيت الحسين عليه السلام قائم على رأس الغلام وهو يفحص برجليه
هامش
- خوارى وسوگوارى را كه امروز معاينه كرديم ، از بهر فرداى ما ذخيرة وگنجينه فرما وداد از اين قوم بيدادگر بستان . »
1 . غمرة : شدت وسختى . سكرات ، جمع سكرة ( مانند طلحة ) : بيهوشى .
2 . فرسانيدن : پايمال ساختن .
3 . اصطبار : شكيبايى ، بردبارى .
سپهر ، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام ، 2 / 328 - 329
چون حسين بر سرِ قاسم آمد ، ديد كه از شدت درد پا بر زمين مىزند . پس حسين عليه السلام فرمود : « يعزّ واللَّه على عمّك أن تدعوه فلا يجيبك أو يجيبك فلا يعينك أو يعينك فلا يغني عنك ، بُعداً لقوم قتلوك » .
پس قاسم را به سينهء خود گرفت ودو پاى قاسم به زمين كشيده مىشد : « وقد وضع صدره على صدره » . وحال آن كه سينهء أو بر سينهء امام بود ، وأو را در ميان كشتگان أهل بيت خود گذاشت ، ونفرين كرد بر دشمنان وفرمود : « أللَّهمّ أحصهم عدداً واقتلهم بدداً ولا تغادر منهم أحداً ولا تغفر لهم أبداً » .
پس فرمود : « صبراً يا بني عمومتي ! صبراً يا أهل بيتي ! لا رأيتم هواناً بعد ذلك اليوم أبداً » .
يعنى : صبر كنيد اى پسران أعمام من ! صبر كنيد اى أهل بيت من كه بعد از امروز ، هرگز خوارى نخواهيد ديد .
قائنى ، كبريت احمر ، / 308 - 309
گرد فرو نشست وديدم حسين بالاى سر قاسم است وأو پا به زمين مىكشد وحسين مىگويد : « دور باشند مردمى كه تو را كشتند وخصم آنها روز قيامت جد تو است . »
سپس گفت : « به خدا بر عمويت ناگوار است ، أو را بخوانى ، جوابت را ندهد ، يا جوابت دهد وسودت نبخشد . به خدا در اينجا كشندگان أو بسيار وياوران أو كم است . »
أو را به سينه گرفت وبرد وپاهايش روى زمين مىكشيد . حسين سينه بر سينهاش گذاشت . با خود گفتم : « أو را چه خواهد كرد ؟ »
أو را آورد وكنار پسرش علي بن الحسين گذاشت وديگر كشتگان خانوادهاش . پرسيدم : « اين پسر كي بود ؟ »
گفتند : « قاسم بن حسن بن علي بن ابىطالب عليهم السلام . »
در روايتي حسين فرمود : « بار خدايا ! آنها را خوب شماره كن وتا آخرين كس بكش ويك نفر آنها را وانگذار وهرگز از آنها مگذر ، صبر كنيد اى عموزادگانم ، صبر كنيد اين خاندانم ، پس از امروز هرگز خوارى نخواهيد ديد . »
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 148