قال بشير بن جذلم : لمّا وصلنا قريباً من المدينة ، أمرني الإمام زين العابدين رضي الله عنه أن أخبر أهل المدينة ، فدخلتُ المدينة فقلتُ : أيُّها المسلمون ! إنّ عليّ بن الحسين قد قدمَ إليكم مع عمّاته وأخواته ، فما بقيت مخدّرة إلّابرزنَ من خدورهنّ مخمّشة وجوههنّ لاطمات خدودهنّ يدعون بالويل والثّبور ، قال : فلم أرَ باكياً وباكية أكثر من ذلك اليوم . فخرج الإمام من الخيمة وبيده منديل يمسح به دموعه ، فجلس على كرسي وحمد اللَّه وأثنى
هامش
اى مردم ! چه دلى است كه براي قتل أو شكاف نخورد وچه درونى است كه بر أو نسوزد وچه گوشى است كه اين رخنه را كه در اسلام پديد شده است ، بشنود وكر نشود ؟
اى مردم ! ما رانده وآواره شديم . بركنار ودور از أمصار به سر برديم . گويا ما فرزندان ترك وكابليم بدون آنكه جرمي وكار زشتى از ما سرزده باشد ورخنهاى در اسلام افكنده باشيم . در دوران پدران نخست خود چنين بىرحمى نشنيديم . اين جز كارى مصنوعى نيست . به خدا اگر پيغمبر به جاى آنكه سفارش ما را كرد به آنها سپرده بود كه با ما بجنگند ، بيش از آنچه با ما كردند ، ممكن نبود . انّا للَّهوانّا اليه راجعون . چه مصيبت بزرگ ودردناك وفجيع وغمنده ودلخراش وتلخى بود آنچه ديديم وكشيديم ! به حساب خدا مىگذاريم كه عزيز است وانتقامجو . »
راوي گويد : صوحان بن صعصعه بن صوحان كه زمينگير بود ، پيش ايستاد ومعذرت خواست كه پاى أو افليج است . حضرت به أو پاسخ پذيرش داد واظهار خوشبينى به أو نمود واز أو تشكر كرد وبر پدرش رحمت فرستاد .
در بعضي مقاتل است كه چون امّ كلثوم سوى مدينه شد ، مىگريست ومىگفت :اى مدينهء جدّ ما ! ما را تو مپذير * حسرت آورديم وغمها كردمان پير
كن رسول اللَّه را بر ما خبردار * ما ز مرگ باب خود زاريم ودلگير
چون برون گشتيم ، بُد ما را كس وكار * چونكه برگشتيم نه مردى نه فرزندى عنانگير
در برون رفتن به دور يكدگر بوديم جمع * چونكه برگشتيم كم بوديم ولخت از دزد شبگير
در أمان اللَّه بوديم آشكار وبىتكلف * چونكه برگشتيم ، ترسانيم چون رمخوردهء نخجير
بُد أنيس ما حسين آن سيّد ووالا ومولا * چونكه برگشتيم ، زير خاك بود از جان خود سير
بىكفيل اندر بيابان همچنان گمگشته حيران * بر برادر نوحهگر بوديم باصوت بم وزير
اى نياى پاك ما كشتند نور ديدهات را * كي رعايت شد خدا دربارهمان از كودك وپير
اى نيا دشمن برآورد آرزوى خود ز ما * دل خنك كرد وشفا بخشيد قلب پر ز تزويراشعار بيشتر است ، اما براي اختصار به همينجا ختم شد . راوي گويد : زينب دو لنگه درِ مسجد را گرفت وفرياد كرد : « يا جداه ! من خبر مرگ برادرم حسين را به تو مىدهم . »
با اينحال اشكش خشك نمىشد واز گريه وناله وا نمىگرفت وهربار كه به علي بن الحسين عليه السلام نگاه مىكرد ، اندوهش تازه وداغدلش فزون مىشد .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 223 - 225