مقتل أبي مخنف ( المشهور ) ، / 140 - 141 ، 142 - 143 / عنه : البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 162 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 527 - 528 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 2 / 209 ، 210 ، 211 ؛ الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 411 - 412
قال : وأمّا زينب فإنّها أخذت بعضادة مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وقالت : « يا جدّاه ! أنا ناعية إليك أخي الحسين عليه السلام » وهي لاتجفّ لها عبرة ولا تفتر من البكاء ودموعها جارية على خدّيها . « 1 »
الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 528
هامش
برادر ! در حوادث روزگار به چه كسى تكيه كنم وبه چه كسى اميدوار باشم .
برادر ! روزگار كجمدار ، سعادت را از من ربود وجز نگونبختى وخوارى براي من به جا ننهاد .
برادر ! اگر حوادث روزگار مرا آماخ خود مىساخت ، تو هميشه پشت وپناه ومايهء أمان من بودى .
برادر ! مصيبتها حسرت واندوه دائمي به بار مىآورد . واي بر روزگار سخت من از دردى كه به دل دارم .
برادر ! اگر مرگ باعث راحتى من از اين سوگوارى ومصيبت باشد ، چه بهتر كه راحت جان من ، يعنى مرگ درآيد ومرا راحت كند ( اين اشعار در ص 468 گذشت ) .
2 . اى مردم ! گريه كنيد بر آن غريب خاكآلود كه از آشاميدن آب فراتش منع كردند وجسد أو را عريان در صحراى سوزان بهجا گذاردند وسرش را بر سر نيزه برافراشتند .
شمشيرهاى دشمن أو را در خون غسل داد وخاك كربلا أو را كافور شد وخونآلوده وعريان در دشت كربلا افكنده ماند وكسى أو را دفن ننمود .
3 . دنبالهء آن چنين است :كلّ أهل السّماء يدعو عليكم * من نبيّ ومرسل وقتيل
قد لعنتم على لسان ابن داود * وموسى وصاحب الإنجيلاى كسانىكه حسين را به ستم بكشتيد ! مژده باد شما را به عذاب ونكال الهى ! أهل آسمانها بر شما نفرين مىكنند ؛ از پيمبران وصاحبان رسالت وشهداى راه خدا .
شما نفرين شديد بر زبان سليمان بن داود وموسى وعيسى كه صاحب إنجيل بود .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام ، / 518 - 531 .
( 1 ) - سيّد گويد : راوي گفت : از كربلا به سوى مدينه رفتند . بشير بن جذلم گويد : چون نزديك مدينه رسيديم ، علي بن الحسين عليه السلام بار انداخت وخيمه زد وزنان حرم را پياده كرد وفرمود : « اى بشير ! خدا پدرت را رحمت كند . مرد شاعرى بود . تو مىتوانى شعر بگويى ؟ »
گفت : « آرى ، يا بن رسول اللَّه ! منهم شاعرم . »
فرمود : « به مدينه برو وخبر شهادت أبى عبداللَّه را ابلاغ كن . »
من سوار أسب خود شدم وتاختم تا وارد مدينه شدم . چون به مسجد پيغمبر وارد شدم ، آواز گريه برداشتم واين شعر سرودم : -