من باب الفسطاط « 1 » ، وكان عليّ بن الحسين عليه السلام داخلًا « 2 » « 3 » فخرج ومعه « 3 » خرقة « 4 » يمسح بها دموعه ، وخلفه خادم معه كرسيّ فوضعه له ( 8 * * ) وجلس عليه ، وهو لا يتمالك عن « 5 » العبرة « 6 » وارتفعت أصوات النّاس بالبكاء وحنين « 7 » « 8 » النِّسوان والجواري 6 7 والنّاس يعزّونه من كلّ ناحية فضجّت تلك البقعة ضجّة شديدة . « 9 »
هامش
( 1 ) - [ إلى هنا حكاه في الأعيان ] .
( 2 ) - [ تسلية المجالس : داخل الفسطاط ] .
( 3 - 3 ) [ لم يرد في البحار والعوالم والأسرار ] .
( 4 ) - [ المعالي : منديل ] .
( 5 ) - [ في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم والمقرّم وتظلّم الزّهراء : من ] .
( 6 ) ( 6 ) [ تسلية المجالس : والبكاء وارتفعت الأصوات بالنّحيب وحنين الجواري والنِّساء ] .
( 7 - 7 ) [ في البحار والعوالم : الجواري والنِّساء ] .
( 8 ) - [ المقرّم : الحنين ، وإلى هنا حكاه عنه في المقرّم ] .
( 9 ) - راوي گفت : سپس از كربلا به مقصد مدينه حركت كردند . بشير بن جذلم گفت : چون به نزديك مدينه رسيديم ، علي بن الحسين فرود آمد وبارها را باز كرد وخيمهاش را برپا ساخت وزنان را پياده كرد وفرمود : « اى بشير ! خدا پدرت را رحمت كند . أو شاعر بود . تو هم شعر سرودن توانى ؟ »
عرض كرد : « آرى يا بن رسول اللَّه ! من هم شاعرم . »
حضرت فرمود : « وارد شهر مدينه بشو ومرگ أبى عبداللَّه را اعلام كن . »
بشير گفت : « اسبم را سوار شدم وبه تاخت وارد مدينه شدم . چون به مسجد پيغمبر رسيدم ، صدا به گريه بلند كردم وشعري به اين مضمون انشاد كردم :يثربيان رخت زين ديار بهبنديد * زان كه حسين كشته گشت وگريه كنم زار
پيكر پاكش به كربلا شده در خون * بر سر نى شد سرش به كوچه وبازار »بشير گفت : « سپس گفتم : اين علي بن الحسين است با عمهها وخواهرانش كه نزديك شهر رسيدهاند ودر كنار آن فرود آمدهاند ومن قاصد اويم كه جاى أو را به شما نشان دهم . »
بشير گفت : « هيچ زن پردهنشين وباحجابى در مدينه نماند ؛ مگر اينكه از پشت پرده بيرون آمدند . مو پريشان وصورت خراشان ولطمه زنان وصدا به وا ويلا بلند كردند . من نه از آن روز بيشتر گريهكن ديدهام ونه از آن روز بر مسلمين تلختر وشنيدم كه كنيزى بر حسين نوحه مىكرد وبه اين مضمون شعر مىخواند :داد قاصد خبر مرگ تو ودل بشنيد * وه چه گويم كه از اين فاجعه بر دل چه رسيد
ديدگان ز أشك عزايش مىنماييد دريغ * أشك ريزيد پياپى ز غم شاه شهيد
آنكه در ماتم أو عرش الهى لرزيد * وز غمش مجد وشرف داد ز كف دين مجيد
پسر پاك نبىّ اللَّه وفرزند وصى * گرچه آرامگهاش دور ز ما شد جاويد »-