تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 808

مساهمون:

ص٨٠٨
الكليني ، الأصول من الكافي ، 4 / 348 - 349 رقم 22 / عنه : السّيِّد هاشم البحراني ، مدينة المعاجز ، 5 / 237 - 239 ( ط مؤسسة المعارف ) ؛ المجلسي ، البحار ، 47 / 208 - 209 ؛ البحراني ، العوالم « 1 » ، 20 / 428 - 429
هامش
- سراغ حضرت صادق عليه السلام فرستاد ، آن‌حضرت دست به آسمان برداشت ، سپس گفت : « بار خدايا تو آن دو پسر بچه را به خاطر نيكى وخوبى پدر ومادرشان نگهدارى كردى ، مرا هم به‌خاطر خوبى پدرانم : محمد وعلى وحسن وحسين وعلي بن الحسين ومحمد بن علي نگهدارى فرما ، بار خدايا من به وسيلهء تو در گلويش أو را دور سازم ، واز شرش به تو پنام برم . » سپس به شتربان ( كه مهار شتر حضرت در دستش بود ) فرمود : « برو . » پس همين كه ربيع ( حاجب منصور ) در خانه منصور أو را ديدار كرد به وى عرض كرد : « اى ابا عبداللَّه ! وه چه اندازه دلش نسبت به شما سخت شده ، ومن همانا شنيدم كه مىگفت : به خدا سوگند هيچ‌نخل خرمايى براي آن‌ها باقي نگذرام جز اين كه همه را ببرم ، وهيچ مالي براي آن‌ها باقي نگذارم وهمه را غارت كنم ، وهيچ كودكى براي ايشان باقي نگذارم وهمه را به اسيرى ببرم . » گويد : پس آن حضرت زير لب چيزى گفت ولبانش را جنبانيد ، پس همين كه بر منصور وارد شد سلام كرد ونشست ، منصور جواب سلام حضرت را داد سپس گفت : « به خدا قسم آهنگ داشتم كه يك درخت خرما برايت باقي نگذارم وهمه را قطع كنم ، وهرچه دارى بگيرم . » حضرت صادق عليه السلام فرمود : « يا أمير المؤمنين ! همانا خداوند أيوب را گرفتار كرد وأو صبر كرد ، وبه داوود نعمت داد أو شكر كرد ، ويوسف را بر برادران چيره كرد ( ولى أو انتقام نگرفت ) واز آنها درگذشت ، وتو از اين نژادى واين نژاد كارى نكنند جز بدانچه مانند كردار آنان باشد . » گفت : « راست گفتى ومن از شما درگذشتم و ( شما را ) بخشيدم . » فرمود : « يا أمير المؤمنين ! هرآينه هيچ كس دست خود را به خون ما خاندان نيالوده است جز اين كه خداوند سلطنتش را برگرفته است . » منصور از اين سخن برآشفت وخشم كرد ، حضرت فرمود : « يا أمير المؤمنين ! آرام باش ( تا دنبالهء سخن را بگويم ) همانا اين سلطنت در خاندان أبي سفيان بود تا اين كه يزيد حسين عليه السلام را كشت ، پس خداوند سلطنتش را از أو برگرفت وآل مروان بدان رسيدند ، چون هشام زيد را كشت خداوند سلطنتش را گرفت وبه مروان بن محمد رسيد ، چون مروان ، إبراهيم را ( كه برادر منصور وبه إبراهيم امام معروف بود ) كشت ، خداوند سلطنتش را گرفت وبه شما داد . » گفت : « راست گفتى بزرگترين ( حاجتت را ) بگو ( تا برآوردم ) . » فرمود : « اذن بده ( كه برگردم ) . » گفت : « آن به دست شما است ، هر گاه بخواهى ( دربازگشت آزاديد ) . » پس آن حضرت بيرون آمد ، ربيع حاجب عرض كرد : « ده هزار درهم براي شما داده است . » فرمود : « من بدان حاجتي ندارم . » عرض كرد : « اگر نپذيرى أو را خشمگين خواهى كرد ( واز نپذيرفتن شما به خشم آيد ) آن را بگير ودر راه خدا صدقه بده . » رسولي ، ترجمهء أصول كافى ، 4 / 348 - 349 ( 1 ) - [ وحكاه أيضاً في العوالم ، 20 / 381 - 382 ] .