قال : فبكت ، ثمّ قالت : لعمري لقد قتلت كهلي ، وأبرت أهلي ، وقطّعت فرعي ، واجتثثت أصلي ، فإن يشفك هذا فقد اشتفيت . فقال لها « 1 » عبيد اللّه : هذه شجاعة « 2 » ، قد لعمري كان أبوك شاعرا شجاعا « 3 » . قالت : ما للمرأة والشّجاعة « 4 » ! إنّ لي عن الشّجاعة « 4 » لشغلا ، ولكنّ نفثي ما أقول . « 5 »
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 457 - عنه : المحمودي ، العبرات ، 2 / 241
هامش
( 1 ) - [ لم يرد في العبرات ] .
( 2 ) - [ العبرات : « سجّاعة » ] .
( 3 ) - [ العبرات : « سجّاعا » ] .
( 4 ) - [ العبرات : « السّجاعة » ] .
( 5 ) - گويد : وقتي سر حسين را با كودكان وخواهران وزنان وى پيش عبيد اللّه بن زياد آوردند ، زينب بدترين جامهء خويش را به تن كرده وناشناس شده بود كه كنيزانش به دور وى بودند وچون درآمد ، بنشست .
گويد : عبيد اللّه بن زياد گفت : « اين زن نشسته كيست ؟ »
اما أو سخن نكرد وعبيد اللّه سخن خويش را سه بار گفت وهربار زينب خاموش ماند . عاقبت يكى از كنيزانش گفت : « اين زينب ، دختر فاطمه است . »
گويد : عبيد اللّه بدو گفت : « حمد خدايى را كه رسواتان كرد وبه كشتن داد وقصهء شما را تكذيب كرد . »
زينب گفت : « حمد خداى را كه به خلاف گفتهء تو ، ما را به محمد حرمت بخشيد وبه كمال پاكى رساند .
فاسق است كه رسوا مىشود وبدكار است كه تكذيبش مىكنند . »
گفت : « كار خدا را با خاندانت چگونه ديدى ؟ »
گفت : « كشته شدنشان به قلم رفته بود وبه آرامگاه خويش رفتند . خدا تو را با آنها فرآهم مىكند تا در پيشگاه وى حجت گوييد واز أو داورى خواهيد . »
گويد : ابن زياد خشم آورد وبه هيجان آمد .
گويد : عمرو بن حريث به أو گفت : « خدا أمير را قرين صلاح بدارد . زن است . مگر مىشود زن را به سخنى كه مىگويد ، مؤاخذه كرد ؟ زن را به سخن مؤاخذه نمىكنند ، وبه خطا ملامت نمىكنند . »
ابن زياد گفت : « خدا دل مرا از سرانجام طغيانگرت وياغيان سركش خاندانت خنك كرد . »
گويد : زينب بگريست وگفت : « قسم به دينم ، سالخوردهام را كشتى وكسانم را نابود كردى . شاخهام را بريدى وريشهام را برآوردى . اگر اين دلت را خنك مىكند ، خنكدل باش . »
عبيد اللّه گفت : « دليرى يعنى اين . قسم به دينم ، پدرت سخندان ودلير بود . »
گفت : « زن را با دليرى چه كار ؟ مرا فراغت دليرى نيست . اين غم خاطر است كه مىگويم . »
پاينده ، ترجمه تاريخ طبري ، 7 / 3066 - 3067