التّميميّ على كتفه اليسرى ، فأبانها ، فجعل يبكي ، وحمل عليه سنان بن أنس النّخعيّ ، فطعنه برمح في ترقوته ، ثمّ نزل ، فجزّ رأسه بعد أن ذبحه .
سبط ابن الجوزي ، تذكرة الخواصّ ، / 144
ومن مثل الحسين بن عليّ عليهما السّلام ! قالوا يوم الطّفّ : ما رأينا مكثورا « 1 » قد أفرد من إخوته وأهله وأنصاره أشجع منه ، كان كاللّيث المحرب ، يحطم الفرسان حطما . وما ظنّك برجل أبت نفسه الدنيّة أن يعطى بيده ، فقاتل حتّى قتل هو وبنوه وإخوته وبنو عمّه بعد بذل الأمان لهم ، والتوثقة بالأيمان المغلّظة ، وهو الّذي سنّ للعرب الإباء . « 2 »
ابن أبي الحديد ، شرح نهج البلاغة ، 15 / 274 - 275
هامش
( 1 ) - المكثور : المغلوب في الكثرة .
( 2 ) - وراويان أحوال ايشان ، حميد مسلم كندى كه از لشكر ملاعين بود وزينب خواهر حسين عليه السّلام وعلى زين العابدين عليه السّلام اند وحميد از جملهء نيكمردان بود ؛ ليكن أو را به اكراه واجبار آنجا حاضر كرده بودند .
حميد گويد كه حسين عليه السّلام به هر جانب كه حمله كردى ، اگر ده هزار بودى ، اگر بيست هزار بودى ، چنانكه گوسفندان از شير رمند ، مىرميدند وهيچكس را زهرهء آن نبود كه در مقابل أو بايستد ، چون چنان ديدند ، منادى كردند كه اى شيران عرب ، واى پهلوانان ! آخر نه يك مرد است ؟ چندين زخم خورده ، شرم از خود ومردى خود نداريد ؟ جمله به يكبار تيرباران وسنگباران كنيد ! »
لشكر به يكبار روى به امام حسين عليه السّلام نهاد .
حميد گويد : سيصد وشصت تير وشمشير ونيزه بر تن امام حسين عليه السّلام آمد وخون از تن أو روان شده بود ؛ چون خون بسيار رفته بود وخون در تن أو نمانده بود ، سست شد وغش كرد ، ساعتي بر نيزه تكيه كرده بود . خلق گرد أو درآمدند . زرعة بن شريك درآمد وشمشير بر دست راست امام زد ، وسنان بن انس نيزه بزد وامام را بينداخت . خولى بن يزيد فرود آمد تا سر مباركش ببرد . دستش بلرزيد . شمر فرود آمد وسر مباركش از تن جدا كرد وبه خولى داد وگفت : « احمله إلى الأمير عمر بن سعد . »
حميد گفت كه به شجاعت حسين ديگر مرد نبود ؛ زيرا كه چندين ياران واقربا را كشته بديد وقوت شجاعت أو برجاى بود وچندان شوكت ومردى بنمود كه هزار مرد نكند .
شمر لعين سر مبارك از جانب قفا بريد وبه خولى داد . چون عمر سعد بديد ، بترسيد ورنگ رويش بگرديد ولشكر كه حاضر بود ، جمله دستها بر روى نهادند ؛ مگر جمعى خاص ؛ به آخر گفتند : « چه فايده كه قضا برفت . »
عماد الدين طبري ، كامل بهائى ، 2 / 286 - 287