محمّد بن أبي طالب ، تسلية المجالس ، 2 / 302 - 303 - مثله المجلسي ، البحار ، 45 / 33 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 276 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 313 - 314 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 299 ؛ الجواهري ، مثير الأحزان ، / 81
هامش
- مختار گفت : « چهوقت به كوفه درآمدى ؟ »
فرمود : « ده روز است به كوفه آمدهام ومادر وخواهرى كه از من خردسالتر است با خود بياوردهام .
پدرم را در كربلا بكشتند وأموال ما را به جمله غارت كردند . من در مدينه در نهايت عسرت روز مىنهادم .
چون امارت تو را در كوفه بدانستم ، به اينجا شدم ، تا مگر به آسايش روزگار سپارم . اكنون كه بشنيدم قاتل پدرم را بگرفتند ، بيامدم تا قصاص نمايم . »
مختار گفت : « اينك قاتل پدر بزرگوارت حاضر است . هرچه خواهى چنان كن . »
قاسم دشنهاى از مختار بگرفت واز سينهء آن ملعون تا نافش را برشكافت . آنگاه سرش را از تن جدا كردند ونامش را بنوشتند .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السّلام ، 3 / 405 - 406