أبي عقيل فاعرفوا مكاني * من هاشم وهاشم إخواني « 1 » كهول صدق سادة الأقران
هذا حسين شامخ البنيان * وسيّد الشّيب مع الشّبّان « 1 »
فقتل سبعة عشر فارسا ، ثمّ قتله عثمان بن خالد الجهنيّ . « 2 »
هامش
( 1 - 1 ) [ لم يرد في مثير الأحزان ] .
( 2 ) - پس عبد الرحمان پسر عقيل پا در ميدان سعادت نهاد وهفده سوار از آن كافران غدار را به درك أسفل نار فرستاد وبه ضربت عثمان بن خالد جهنى خلعت شهادت پوشيد .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 674
واز پس أو ، عبد الرحمان بن عقيل به ميدان آمد واين رجز بگفت :أبي عقيل فاعرفوا مكاني * من هاشم وهاشم إخواني
كهول صدق سادة الأقران * هذا حسين شامخ البنيان
وسيّد الشّيب مع الشّبّان ( 1 )وهفده تن از فرسان لشكر ابن سعد را به خاك افكند . آنگاه به دست عثمان بن خالد الجهني شهيد شد .
( 1 ) . من از فرزندان هاشم وپدرم عقيل است . منزلت مرا بشناسيد . اجدادم مردانى راستگو وسرور همدوشان خود بودند .
اين است حسين بلندمرتبه وسرور پيران وجوانان .
سپهر ، ناسخ التواريخ سيد الشهدا عليه السّلام ، 2 / 319
آنگاه عثمان بن خالد بن أسيد دهمانى جهنى وأبو أسماء بشر بن شميط را [ نزد مختار ] حاضر كردند . اين دو ملعون در خون عبد الرحمان بن عقيل ولباس أو شريك بودند . پس بفرمود : « گردن هردو را بزدند ودر ساعت ، جثهء هردو را به آتش بسوختند واين دو خبيث در جبانة جاى داشتند .
سپهر ، ناسخ التّواريخ حضرت سجاد عليه السّلام ، 3 / 386 - 387
وچون ساعتي بگذشت ، أبو عمره حاجب بيامد وعرض كرد : « بشارت باد تو را كه سعر بن أبي سعر عمار را كه قاتل عبد الرحمان بن عقيل است ، دستگير كرده [ است ] . »
چنان بود كه آن ملعون بر أسب عبد الرحمان برنشسته ، آهنگ بصره داشت وسعر أو را بديد واز أسب به زمين كشيد وبفرمود تا رسنى بر گردنش بستند وخوار وزارش از پيش روى بكشيدند وبه قصر بياوردند . چون مردم أو را بديدند ، فغان برآوردند وبا آن خبيث روى به خدمت مختار نهادند .
ودر همان حال ، أبو عمره دست پسرى را گرفته بود واز دور مىآورد وآن پسر را چهرهاى از ماه تابنده رخشندهتر بود وزارزار مىگريست . مختار گفت : « اين پسر كيست ؟ »
گفت : « پسر عبد الرحمان است . »
مختار از جا برجست وبر دست وپاى آن پسر بيفتاد وشيعه را از ديدار اين حال غريو برخاست .
مختار از وى پرسيد : « نامت چيست ؟ »
فرمود : « قاسم بن عبد الرحمان بن عقيل . » -