وندعوه ، ونستغفره ، فهو يعلم أنّي قد كنت « 1 » أحبّ الصّلاة له ، وتلاوة كتابه ، وكثرة « 1 » الدّعاء والاستغفار .
« 2 » فمضى العبّاس إلى القوم ، ورجع من عندهم ومعه رسول من قبل عمر بن سعد يقول ( 3 * ) : إنّا قد أجّلناكم إلى غد ، فإن استسلمتم سرّحناكم « 3 » إلى أميرنا « 4 » عبيد اللّه بن زياد ، وإن أبيتم فلسنا تاركيكم وانصرف « 2 » . « 5 »
هامش
( 1 ) - [ لم يرد في الإرشاد ط مؤسسة آل البيت ] .
( 2 - 2 ) [ في أعيان الشّيعة واللّواعج : « وأراد الحسين عليه السّلام أيضا أن يوصي أهله ، فسألهم العبّاس ذلك ، فتوقّف ابن سعد ، فقال له عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ : سبحان اللّه واللّه لو أنّهم من التّرك أو الدّيلم وسألونا مثل ذلك لأجبناهم ، فكيف وهم آل محمّد . وقال له قيس بن الأشعث : أجبهم لعمري ليصبحنّك بالقتال . فأجابوهم إلى ذلك » ] .
( 3 ) - [ في البحار والعوالم : « سرّحنا بكم » ] .
( 4 ) - [ لم يرد في روضة الواعظين والبحار ] .
( 5 ) - وعمر بن سعد پسين روز پنجشنبه نهم محرم براي جنگ به سوى حسين عليه السّلام برخاست .
سپس ، عمر بن سعد فرياد زد : « اى لشگر خدا سوار شويد وبه بهشت مژده گيريد ! »
پس ، لشگر سوار شده تا هنگام غروب به نزد حسين عليه السّلام ويارانش يورش بردند . در آن هنگام حسين عليه السّلام جلوى خيمهء خود نشسته بود وبه شمشير خود تكيه زده وسر بر زانو نهاده ، خواب رفته بود . خواهر آواز خروش لشگر شنيد . به نزديك برادر آمد وگفت : « برادر ! آيا اين هياهو وآواز خروش را نشنوى كه نزديك شده [ است ] ؟ »
حسين عليه السّلام سر برداشت وفرمود : « همانا من رسول خدا صلّى اللّه عليه واله وسلّم را اكنون در خواب ديدم كه به من فرمود : تو به نزد ما خواهى آمد ! »
پس خواهرش ( كه اين حرف را شنيد ) ، مشت به صورت زد وفرياد كرد : « واي ! »
حسين عليه السّلام به أو فرمود : « خواهرم ! واي بر تو نيست . آرام وخموش باش ! خدايت رحمت كند . »
پس عباس پيش آمد وعرض كرد : « برادر جان ! لشگر به نزد تو آمد ! ؟ »
حضرت برخاسته به عباس فرمود : « برادرم ! تو به جاى من سوار شو ( يا فرمود : جانم به قربانت ، سوار شو ! ) وبه نزد اينان برو وبه ايشان بگو : چيست شما را وچه مىخواهيد ؟ واز سبب آمدن ايشان پرسش كن ! »
پس عباس با گروهى حدود بيست نفر سوار كه در ميان ايشان بود ، زهير بن قين وحبيب بن مظاهر به نزد آن لشگر آمده وعباس به آنان فرمود : « چه مىخواهيد وچه اراده داريد ؟ »
گفتند : « دستور از أمير رسيده كه به شما پيشنهاد كنيم به حكم أو تن داده وتسليم شويد ويا با شما جنگ كنيم ؟ » -