تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 431 - 433 - عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 260 - 262 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 396 - 397 ؛ المقرّم ، مقتل الحسين عليه السّلام ، / 309 - 311 ؛ بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السّلام ( الهامش ) ، / 414 - 415 ؛ المحمودي ، العبرات ، 2 / 28 - 29 قال : ثمّ برز من بعده [ الحرّ بن يزيد ] برير بن حضير « 1 » الهمدانيّ ، وهو يقول :
هامش
- برير بن حضير بدو گفت : « مىخواهى با همديگر دعا كنيم واز خدا بخواهيم كه دروغگو را لعنت كند وخطاكار را بكشد ، آن‌گاه بيايم وبا تو هماوردى كنم . » گويد : پس بيامدند ودست سوى خدا برداشتند واز أو خواستند كه دروغگو را لعنت كند وآن‌كه حق دارد ، خطاكار را بكشد . آن‌گاه به مقابلهء همديگر رفتند وهر كدامشان ضربتي به ديگرى زد . يزيد بن معقل ضربتي سبك به برير بن حضير زد كه زيانى به أو نزد . برير بن حضير ضربتي به أو زد كه زره سر را شكافت وبه مغز رسيد واز پاى درآمد . چنان‌كه گفتى از بلندى افتاده بود . گويد : شمشير ابن حضير در سر وى به جا مانده بود ؛ گويى مىبينمش كه شمشير را تكان مىداد واز سر أو بيرون مىكشيد . گويد : رضى بن منقذ عبدي به برير حمله برد ودر گردن وى آويخت ومدتي كشاكش كردند . عاقبت‌برير بر سينهء وى نشست ورضى گفت : « أهل جنگ ودفاع كجا شدند ؟ » گويد : كعب بن جابر بن عمرو ازدى خواست سوى أو حمله برد . بدو گفتم : « اين برير بن حضير قارى است كه در مسجد به ما قرآن مىآموخت . » گويد : پس با نيزه حمله برد وآن را در پشت برير جا داد وچون سوزش نيزه را دريافت ، بر أو جست وچهره‌اش را گاز گرفت ويك طرف بينىاش را كند . كعب بن جابر ضربت زد تا أو را بينداخت وسرنيزه را به پشت أو فرو برده بود . آن‌گاه پيش رفت وچندانش با شمشير بزد كه جان داد . عفيف گويد : گويى مرد عبدي از پاى درآمده را مىبينم كه از جاى برخاست وخاك از قباى خويش مىتكانيد ومىگفت : « اى برادر ازدى ! خدمتي به من كردى كه هرگز آن را فراموش نمىكنم . » راوي گويد : گفتم : « اين را ديدى ؟ » گفت : « آرى ، چشمم ديد وگوشم شنيد . » گويد : وقتي كعب بن جابر بازگشت ، زنش يا خواهرش نوار دختر جابر بدو گفت : « با دشمنان پسر فاطمه كمك كردى وسرور قاريان را كشتى ، كارى فجيع كردى . به خدا هرگز يك كلمه با تو سخن نمىكنم . » عبد الرحمان بن جندب گويد : در أيام امارت مصعب شنيدم كه كعب بن جابر مىگفت : « پروردگارا ! ما تكليف خويش را انجام داديم . ما را به صف خيانتكاران مبر . » گويد : پدرم گفت : « راست مىگويى ، تكليف خويش را به سر بردى ، اما براي خويشتن بد اندوختى . » گفت : « ابدا ! براي خود بد نيندوختم . نيكى اندوختم . » پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3033 - 3035 ( 1 ) - في النّسخ : حصين .