لأقتله ، قال : اللّهمّ احكم بيننا وبين قوم كذبونا وغرّونا وخذلونا وقتلونا ؛ فقلت له : ادن منّي ، الحمد للّه الّذي أقادني منك ؛ فضربته ضربة لم تغن شيئا ؛ فقال : أما ترى في خدش تخدشنيه وفاءا من دمك أيّها العبد ! فقال ابن زياد : أو فخرا عند الموت ! قال : ثمّ ضربته الثّانية ، فقتلته . الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 378 - عنه : المحمودي ، العبرات ، 1 / 235 - 236
ثمّ أمر به ، فضربت عنقه . « 1 »
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 392
قال : فأصعد مسلم « 2 » بن عقيل رحمه اللّه « 2 » إلى أعلى القصر « 3 » وهو في ذلك يسبّح اللّه تعالى
هامش
( 1 ) - كه بگفت تا أو را بالاى قصر بردند وگردنش را بزدند وپيكرش را ميان مردم افكندند .
گويد : پس مسلم را بالا بردند وأو تكبير مىگفت واستغفار مىكرد ودرود فرشتگان وپيامبران خدا مىگفت ومىگفت : « خدايا ! ميان ما وقومي كه فريبمان دادند ودروغ گفتند وخوارمان داشتند ، داورى كن ! »
گويد : بالاى قصر أو را به جايى بردند كه مقابل محل كنونى قصابان است وگردنش را بزدند وپيكرش را از پى سرش پايين افكندند .
أبى جحيفه گويد : بكير بن حمران احمرى كه مسلم را كشته بود ، فرود آمد . ابن زياد گفت : « كشتيش ؟ »
گفت : « بله ! »
گفت : « وقتي بالايش مىبرديد ، چه مىگفت ؟ »
گفت : « تكبير وتسبيح مىگفت واستغفار مىكرد وچون پيش آوردمش كه خونش بريزم ، گفت :
خدايا ! ميان ما وقومي كه به ما دروغ گفتند وفريبمان دادند وخوارمان داشتند وبكشتنمان دادند ، داورى كن .
به أو گفتم : نزديك بيا ! حمد خدايى را كه قصاص مرا از تو گرفت . آنگاه ضربتي بدو زدم كه كارى نشد .
گفت : اى برده ! اين خراش كه زدى ، به عوض خون تو بس نيست ؟ »
ابن زياد گفت : « هنگام مرگ نيز گردنفرازى ؟ »
احمرى گفت : « آنگاه ضربت ديگر زدم وكشتمش . »
آنگاه بگفت تا گردنش را زدند .
پاينده ، ترجمه تاريخ طبري ، 7 / 2921 ، 2959 ، 2978
( 2 - 2 ) ليس في د .
( 3 ) - في د : بعد أن تصعّد به إلى أعلى القصر وأضربه .