لا تحدّثنّ أحدا من النّاس بما أخبرك به ؛ وأخذت عليه الأيمان ، فحلف لها ، فأخبرته ، فاضطجع وسكت « 1 » - وزعموا أنّه قد كان شريدا من النّاس . وقال بعضهم : كان يشرب مع أصحاب له - .
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 371 - 372 - عنه : المحمودي ، العبرات ، 1 / 326
فخرج مسلم ، فدخل دارا من دور كندة . « 2 »
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 391
هامش
( 1 ) - [ إلى هنا حكاه عنه في العبرات ] .
( 2 ) - وچون مسلم خويشتن را تنها ديد ، در كوچهها به راه افتاد تا به درى رسيد ، وآنجا توقف كرد .
زنى برون شد كه بدو گفت : « آبم بده » وآن زن آبش داد . آنگاه به درون رفت وچندانكه خدا خواست ، بماند . سپس برون آمد وأو را ديد كه بر در است . گفت : « اى بندهء خدا ! اينجا نشستنت مايهء بدگمانى است .
برخيز ! »
گفت : « من مسلم بن عقيلم ، آيا به نزد تو جاى ماندن هست ؟ »
گفت : « آرى به درون آي . »
پس همچنان در كوچههاى كوفه سرگردان مىرفت ونمىدانست كجا مىرود تا به خانههاى بنى جبلهء كنده رسيد . پيش رفت تا به در زنى رسيد طوعه نام كه كنيز فرزنددار أشعث بن قيس بود كه آزادش كرده بود ، وأسيد حضرمي أو را به زنى گرفته بود ، وبلال را براي وى آورده بود . بلال با كسان برون شده بود ومادرش به انتظار وى ايستاده بود .
گويد : ابن عقيل به آن زن سلام گفت كه جواب أو را بداد . آنگاه بدو گفت : « اى كنيز خدا آبى ! به من ده ! »
زن به درون رفت وأو را سيراب كرد . پس ابن عقيل بنشست وزن ظرف را ببرد وبازآمد وگفت : « اى بنده خدا ! مگر آب نخوردى ؟ »
گفت : « چرا . »
گفت : « پس سوى كسانت برو . »
اما ابن عقيل خاموش ماند .
باز آن زن سخن خويش را تكرار كرد ؛ اما ابن عقيل خاموش ماند وباز گفت : « از خدا بترس ! سبحان اللّه اى بندهء خدا ، سوى كسان خود برو كه خدايت به سلامت دارد . بر در من نشستنت مناسب نيست وآن را به تو روا نمىدارم . »
پس ابن عقيل برخاست وگفت : « اى كنيز خدا ! من در اين شهر منزل وعشيره ندارم . مىخواهى كار نيكى انجام دهى براي ثواب ، شايد هم بعدها تو را پاداش دهم . »
گفت : « اى بندهء خدا ! چه كارى ؟ »
گفت : « من مسلم بن عقيلم ، اين قوم با من دروغ گفتند وفريبم دادند . » -