الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 326 - 327
فدخل إلى منزله ، واشتدّ عليه مرضه ، وكان في مرضه يرى أشياء لا تسرّه ، حتّى
هامش
- خود گفت : « چشمهاى مرا پر از سرمه كنيد وسرم را روغن بزنيد . »
گويد : چنين كردند وچهرهء أو را با روغن برق انداختند . آنگاه نشيمنگاهى براي وى آماده كردند .
گفت : « مرا تكيه دهيد . » سپس گفت : « به مردم اجازهء ورود دهيد كه ايستاده سلام گويند وكس ننشيند . »
يكى مىآمد وايستاده سلام مىگفت وأو را سرمه كشيده وروغن زده مىديد وبا خود مىگفت :
« مردم مىگويند در حال مرگ است ، اما از همه سالمتر است . » وچون از پيش وى برفتند ، شعري خواند كه مضمون آن چنين است :
« پيش شماتتگران ، خويشتندارى مىكنم
تا ببينند كه از حوادث دهر از جاى نمىروم
اما وقتي مرگ پنجههاى خويش را فروكند
معلوم شود كه هيچ آويزهاى سودمند نباشد . »
از سينهاش خون دفع مىشد وهمان روز بمرد .
عبد الملك بن ميناس كلبى گويد : معاوية در مرض مرگ به دو دخترش كه أو را به پهلو مىگردانيدند ، گفت : « كسى را مىگردانيد كه دمى نياسود وپيوسته مال اندوخت ؛ اگر به جهنم نرود . » وشعري به تمثيل خواند به اين مضمون :
« براي شما كوشيدم ورنج بردم
واز سرگردانى وسفر بىنيازتان كردم » .
عبد الأعلى بن ميمون گويد : معاوية در مرض مرگ گفت : « پيمبر پيراهنى به من داد كه نپوشيدم ويك روز ناخنهاى خويش را گرفت كه خردههاى ناخن أو را فرآهم آوردم ودر ظرفى نهادم . وقتي مردم ، آن پيراهن را به تن من كنيد وخرده ناخن را بكوبيد ودر چشمان ودهانم ريزيد . شايد خدا به بركت آن بر من رحمت آرد . »
يكى از دخترانش گفت : « اى أمير مؤمنان ! خدا تو را حفظ مىكند . » وأو اين شعر را خواند كه :
« وقتي مرگ پنجههاى خود را فروكند
معلوم شود كه هيچ أو برهاى سود ندهد . »
گويد : آنگاه از خويش برفت وچون به خود آمد ، با گروهى از كسانش كه حضور داشتند ، گفت : « از خدا عزّ وجلّ بترسيد كه خدا سبحانه هركه را از أو بترسد ، محفوظ دارد وهركه از خدا نترسد ، حافظ ندارد . » آنگاه جان داد .
محمد بن حكم گويد : وقتي معاوية را مرگ دررسيد ، وصيت كرد كه يك نيمه مال وى را به بيت المال دهند . گويى مىخواست باقي را پاكيزه كند . از آنرو كه عمر أموال عمال خويش را تقسيم مىكرده بود .
پاينده ، ترجمه تاريخ طبري ، 7 / 2890 - 2891