( نزق ) : سبك وخوار شدن ، مورد حمله قرار گرفتن ( ولبد ) : آرام گرفت وبر زمين چسبيد ( زيفان ) : فخر وغرور ( بذخ ) : بلند عالي برجسته ( عرنين ) : بالاى دماغ نزديك جايى كه دو ابرو به هم پيوسته مىشوند ( سهوب : جمع سهب ) : بيابان وسيع ( بيد : جمع بيداء ) : بيابان ( أخدود ) : شكاف زمين ( حلاميد ) : صخرهها ، سنگهاى سخت ( شناخيب ) : بلنديهاى كوه ( شم ) : بلندى ( صيخود ) : سنگ سخت ومحكم ( اديمها ) : سطح زمين ( تغلغله ) : داخل شدن كوهها در عمق زمين ( تسرّب ) : داخل شدن كوهها در شكاف زمين ( جوبة ) : شكافهاى مسطح زمين ( جراثيم الأرض ) : بلنديهاى زمين وآنچه از موّاد زمين در يك جا مجتمع شود .
( ارض جرز ) : زمينى كه بدليل بي آبى ، گياه نداشته باشد ( روابى ) : بلنديهاى زمين ( قزع : جمع قزعة ) : جدا شدن قطعات نازك ابر از يكديگر ( كفّه ) : آن بخش از ابرها كه طولانى ودورانى مىباشند . أطراف وجوانب آنها ( وميض ) : درخشش ودرخشندگى ( كنهور ) : تودهء بزرگى از ابر ( رباب ) : ابر سفيد ( سّح ) : ريزش : ريختن ( اسف ) : بدليل سنگين بودن بزمين نزديك شد ( وهيدبه ) : ريزش باران ، فرو ريختن آب از دامن ابرها .
( تمريّه ) : بيرون آمدن آنچه كه از آب در داخل ابر قرار دارد .
( دزر ) : جمع درة ، فراوانى شير ، جريان آن ( اهاضيب ) : جمع هضاب وجمع هضب ، پياپى آمدن قطرات باران ، ريزش مداوم ( شآبيب جمع شؤبوب ) : بخش عظيمى از باران ( برك ) : سينه بالاى شيئى ( بوانى ) : اندام ضلعيى كه در مجاورت سينه قرار دارند ( بعاع السّحاب ) : سنگينيى ابر كه از باران حاصل مىشود ( عبأ ) : مطلق سنگينى ( جبلة زعراء ) : كوهى كه گياه ندارد ( تزدهى ) : تكبّر مىكند ( ريط : جمع ريطة ) : شكوفههاى روشن ( سمطت ) : با گردن بند زينت كرد ، آنها كه اين كلمهء را « شمطت » قرائت كردهاند ، بمعناى آميخته كرد مىباشد .
شرح نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 769
مساهمون: ابن ميثم البحراني
ص٧٦٩