مكتوب
7
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم
مِن عبداللَّه قطب بن محيي إِلى الأخِ الأمين غياث الدّين محمّد وفّقهاللَّه لسلامة الدّين و عافية الدّنيا و استقامة الأمر .
خوف و رجا
امّا بعد ؛ دلم به گوشهاى مىكشد كه از غوغاى جهان آسوده باشد و از هر چه مانع است از ذكر خداى عزّوجلّ و تأويل در حكمت او خالى ، و ديگر يارانى كه هر چند از خداى گويى دلشان نگيرد . ندانم اين معنى كى صورت خواهد بست و موانع اين چگونه مرتفع خواهد شد .
سوخت دلم در غم « 1 » تو دست من سوخته گير
اى برادر ! چه گويم كه شوق صفاى عالَم ارواح دلم را چه افكار مىدارد ، بيم آن است كه از بى صبرى جامهء تن چاك كنم و خوف انقطاع چه گويم كه مرا چگونه مىگدازد ، چون آن فُسحت و انوار به نظر در مىآيد خواهم كه در ساعت بميرم تا آن را در برگيرم .
باز اين انديشه مىآيد كه چه دانى كه به آن رسى ! از اين انديشه آتشى و دودى بر مىخيزد كه تمام بخواهد سوخت . در ميان اين انقباض و انبساط منقلبم و همدردى نه كه با وى بثّ اين شكوى كنم
« إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ » .
« 2 »
و السلام عليك و على الإخوان أجمعين و رحمة اللَّه و بركاته .
هامش
( 1 ) . م : در غمت .
( 2 ) . جز اين نيست كه شرح اندوه خويش تنها با خدا مىگويم . سورهء يوسف ، آيهء 86 .