را [ ؟ ] « 1 » برابر بايد داشت ، گفت سه چيز ، [ يكى ] عهدى كه با كسى كنى وفا كنى ، دوم امانت را بازرسانى ، سيّم چون ترا با كسى وحشتى باشد چون دستيابى برو رحمت كنى . گفتم چند چيزست كه اندوه ببرد ، گفت سه چيز ، يكى ديدن دوست مخلص ، دوم گذشتن روزگار ، سيّم يار موافق .
گفتم چند چيزست كه ازو ايمن نتوان بود هر چند [ به آخر ؟ ] بزرگ شود و اول اندك نمايد ، گفت بازى و بدخوئى و خوار داشتن كارها . گفتم آفت علم چند چيزست ، گفت بر مردمان عرضه كردن بىآنك در خواهند و به ناسزا آموزانيدن و پيش كسى كه نداند گفتن . گفتم بر چند چيز اعتماد نتوان « 2 » كردن ، [ گفت ] بر تن درستىها بسيار خوردن « 3 » . گفتم « 4 » نيكويى را به چه چيز شكر كنم ، گفت [ به سه ] چيز « 5 » ، دوستى به دل و ثنا به زبان و مكافات به كردار . گفتم درين جهان حال كدام كس « 6 » بهترست ، گفت آنك در [ و ] چهار [ چيز ] گرد آيد « 7 » ، علمى تمام و مالى تمام و همّتى بلند و تندرستى . گفتم از چه چيز پرهيز كنم ، گفت از مزاح كردن با زيردستان خويش و بىفرهنگان . گفتم « 8 » چكنم « 9 » تا مردمان « 10 » مرا دوست دارند ،
هامش
( 1 ) . ظاهرا در اين جا كلمه يا كلماتى سقط شده است .
( 2 ) . در اصل : بتوان .
( 3 ) . ظاهرا پاسخ ناقص است .
( 4 ) . در اصل : گفت .
( 5 ) . در اصل حير .
( 6 ) . در اصل : قوم .
( 7 ) . در اصل : درجها كرداند .
( 8 ) . تا اين جا چنان كه پيش از اين اشاره شد از نسخ ديگر سقط شده است .
( 9 ) . اين حكمت در ح اين جا آمده ، لكن در نسخههاى ديگر مؤخر گشته ما چون نسخهء ح اقدم و اكمل نسخههاست ترتيب آن را حفظ و رعايت كرديم .
( 10 ) . چنين است در ح . ج و ع و گ و س : تا مردم . . . ش : چيست كه مردمان او را