كسى در آنجاست . . . »
طاغوت با شنيدن اين پاسخ هيچ روزنهاى براى رسيدن به مقصود خود نيافت ، اين سؤال را كرد :
« نظر تو دربارهء خلفا چيست ؟ . . . »
سعيد ، چون عالمى آگاه ، پاسخ داد :
« من وكيل ايشان نيستم . . . »
آن ناپاك جنايتكار پرسيد :
« كدام يك از خلفا را بيشتر دوست دارى . »
مىخواست بدين وسيله نظر او را به دست آورد ، شايد او نام امام امير المؤمنين عليه السلام را به نيكى ببرد و آن را دستاويزى براى شكنجه كردن وى قرار دهد ، و هدف شوم او بر سعيد پوشيده نماند و در جواب او گفت :
« هر كدام از آنها كه آفريدگارشان راضىتر باشد . . . »
- « كدام يك مورد رضاى بيشتر آفريدگار است ؟ » - « اين مطلب براى كسى معلوم است كه از سرّ و راز و نياز ايشان آگاه باشد . »
- « نمىخواهى سخن مرا تصديق كنى ؟ » - « مايل نيستم كه سخن تو را تكذيب كنم . . . » « 1 »
طاغوت پس از اين گفتگو دستور داد گردن سعيد را بزنند ، جلادان گردن او را زدند و سر مباركش روى زمين افتاد و سه مرتبه كلمه لا إله إلّا اللّه را گفت ، نخستين بار به زبان فصيح ادا كرد اما بار دوم و سوم با فصاحت نگفت . « 2 » و به اين ترتيب زندگى اين عالم بزرگ كه دوران حياتش را در راه نشر علم و فضيلت در ميان مردم گذرانده بود سپرى شد و مسلمانان با كشته شدن او سوگوار شدند زيرا
هامش
( 1 ) رجال كشى .
( 2 ) ابن اثير : 4 / 13 .