عبد اللّه بن زبير كسى را به دنبال عبد اللّه بن عباس فرستاد تا با او بيعت كند و گفت : من از يزيد فاسق و فاجر شايستهترم ، ابن عبّاس خوددارى كرد و گفت : فتنه سرپاست و باب خونريزى گشوده است ، مرا چه به اين كار ، من يكى از مسلمانانم ! اين مطلب به گوش يزيد بن معاويه رسيد ، پس نامهاى به ابن عبّاس نوشت : سلام بر تو ! بارى ؛ به من اطلاع دادند كه آن ملحد ( عبد اللّه بن زبير ) در حرم خدا تو را دعوت كرده تا با او بيعت كنى و تو به خاطر وفاداريت نسبت به ما خوددارى كردهاى ؛ ببين از اهل بيت چه كسى در حضور تو هست و چه كسى از شهرهاى ديگر نزد تو مىآيد ، نظر خودت را نسبت به ما و ابن زبير به او اعلام كن ؛ ابن زبير تو را به طاعت خود و بيعت با خود دعوت كرده تا به ناروا پشتيبان او باشى و در گناهان با او شريك گردى در حالى كه در بيعت ما از اطاعت براى ما مصونى و به خاطر حقشناسى تو از ماست ! پس خدا تو را از جانب يك خويشاوند بهترين پاداشى را كه اهل صلهء رحم و وفاى به عهد دارند ، مرحمت كند ! من چيزى را فراموش نمىكنم و هرگز نيكى و احسان تو و شتافتن تو را به صلهء رحم فراموش نخواهم كرد كه تو شايستگى آن را دارى ، پس ببين هر كه از اطراف به نظرت مىرسد ، آنها را از ظاهرسازيهاى ابن زبير بر حذر دار و از او دورى كن به خاطر ناآرامى زبانش ، زيرا مردم از شما بهتر حرف شنوى دارند و به شما تسليمتر هستند ، و السّلام .
( 1 ) ابن عبّاس در پاسخ نوشت : نامهء تو مبنى بر اين كه بيعت با ابن زبير را به خاطر وفادارى به تو ترك كردهام ، و اصل شد ، به جان خودم قسم من به خاطر خوشآيند و دوستى تو اين كار را نكردم ، تو فكر مىكنى كه من فراموش كردهام كشتن تو حسين ( ع ) و جوانان بنى هاشم را كه آغشته به خون ، با بدنهاى برهنه ، باد بر پيكرشان مىوزيد و كفتارها به سراغشان مىآمدند تا اين كه خداوند قومى را براى آنها فرستاد تا آنها را به خاك سپردند ، و من هرگز فراموش نمىكنم تو حسين را از حرم خدا و رسولش بيرون كردى و نامهء تو را به پسر مرجانه كه دستور قتل حسين را به او دادى و من از خدا اميدوارم كه هر چه زودتر به خاطر اين كه اولاد پيامبرش محمد ( ص ) را كشتى و رضايت تو به آن ، تو را كيفر كند ، و اما اين كه گفتى :
احسان مرا فراموش نمىكنى ، اى انسان ! تو احسان و صلهء رحمت را از من بازدار زيرا كه من محبت خود را از تو بازداشتهام به جان خودم قسم كه افراد پيش از تو جز اندكى از حقوق ما
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي ) — صفحة 367
مساهمون: محمدرضا عطائى
ص٣٦٧