( 1 ) ابن سعد در كتاب طبقات مىنويسد : روزى ابو طالب به همراه رسول خدا ( ص ) به مقصد ذو المجاز از مكه بيرون رفت . ابو طالب تشنه شد عرض كرد : پسر برادر ، من تشنه شدهام ، آب هم كه پيدا نمىشود ! پيامبر ( ص ) از مركب به زير آمد و پاشنهء پايش را به زمين زد .
چشمهء آبى پديد آمد و ابو طالب از آن آب نوشيد .
( 2 ) تاريخنويسان نقل كردهاند : وقتى كه ابو طالب به يارى رسول خدا ( ص ) برخاست و دفاع از او را به بهترين صورت عهدهدار شد مردم قريش نزد وى آمدند و گفتند : برادرزادهء تو به خدايان ما ناسزا گفته ، بزرگان و دانايان ما را نادان شمرده و نياكان ما را گمراه دانسته است ، اكنون تو يا بايد او را به ما تسليم كنى و يا جنگ در بين ما حتمى است . فرمود : سنگ بر دهان شما ! به خدا سوگند كه من هرگز او را به شما تسليم نخواهم كرد . آنها در جواب ابو طالب گفتند : اين عمارة بن وليد بن مغيره را كه زيباترين و بهترين جوان قريش است براى خود بگير و به جاى محمد به فرزندى قبول كن و او را - يك نفر به يك نفر - در عوض به ما تسليم كن تا بكشيم .
( 3 ) ابو طالب فرمود : خدا رويتان را سياه كند ! واى بر شما ! به خدا قسم كه بدسخنى گفتيد ، شما مىگوييد پسرتان را به من بدهيد كه من او را تربيت كنم و در مقابل ، پسرم را به شما بدهم تا او را بكشيد ! در اين صورت به خدا سوگند كه من بد مردى خواهم بود « 1 » ، آنگاه فرمود : شما بين اين شتران و بچههاشان برويد اگر ديديد شترى به غير از بچهء خودش - به بچه شتر ديگرى - اظهار علاقه كرد ، من هم او ( محمد ) را به شما تسليم خواهم كرد ، سپس اين اشعار را سرود :
و اللّه لن يصلوا اليك بجمعهم * حتى أوسّد فى التّراب رهينا
فاصدع بامرك ما عليك غضاضة * و ابشر و قرّ بذاك عيونا
و عرضت دينا لا محالة انّه * من خير اديان البريّة دينا
لو لا الملامة او حذار مسبّة * لوجدتنى سمحا بذاك ضنينا « 2 »
هامش
( 1 ) كنايه از اين كه « اگر چنين كارى را بكنم ، نامردم ! » - م .
( 2 ) خطاب به پيامبر ( ص ) مىگويد :